چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۴ -
Wed, Dec 14, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۳۳۸
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
نگاهى انتقادى به كتاب «جريانهاى فكرى ايران معاصر»
نوشته عبدالحسين خسروپناه
كاوشى در «زندگى روزمره در مراكز خريد شهر تهران»
(بخش سوم و پايانى)
نگاهى انتقادى به كتاب «جريانهاى فكرى ايران معاصر»
نوشته عبدالحسين خسروپناه
رداى كوتاه بر اندام «جريان شناسى فكرى»
239931.jpg
حسين عليزاده
جريان شناسى فكرى يكى از مباحث مهم ميان رشته اى است كه از يكسو به تاريخ فلسفه و انديشه اجتماعى (و گاه انديشه سياسى) و از سوى ديگر به جامعه شناسى معرفت و برخى دانش هاى مفيد ديگر مرتبط مى شود و يكى از اهم بايسته هاى پژوهشى است كه تاكنون چنانكه شايد و بايد به آن پرداخته نشده است. جريان شناسى فكرى بويژه اگر با ابعاد مختلف فرهنگى - دينى و سياسى همراه شده و نيز از مرحله توصيف گذشته و با نقد و تحليل توأم شود، بسيار دشوارتر و جديدتر و حساس تر و طبعاً براى جويندگان جذاب تر هم خواهد شد.
چندى پيش كتابى با عنوان جذاب «جريانهاى فكرى ايران معاصر»، تأليف آقاى عبدالحسين خسروپناه توسط انتشارات وثوق و در ۲۴۸ صفحه رقعى منتشر شد كه كثرت اغلاط و اشتباهات آن موجب شگفتى و تأسف بسيار قرار گرفت.
خطاهاى كتاب در حدى است كه اگر مؤلف محترم قبلاً آثار ارزشمندى منتشر نكرده بود و اگر بيشتر مطالب كتاب، پيشتر در نشريات دانشگاهى و مراكز علمى (از جمله در حضور اساتيد و فضلاى حوزه قم و فيضيه) مطرح نشده بود، اساساً ارزش نقد كردن نداشت، هر چند منكر برخى از نكات سودمند آن هم نمى توان بود. اما نظر به اهميت موضوع و به خاطر احترام به شأن مؤلف و نيز احترام به مخاطبان كتاب، لازم است به نقد بخش هايى از آن بپردازيم.
كتاب در ۳گفتار (و جمعاً۹فصل) تنظيم شده و بيشتر آن در نقد تجددگرايى و روشنفكرى (دينى و غيردينى) است وجمعاً حدود ۱۴جريان فكرى، دينى، فرهنگى و سياسى در آن به اجمال يا تفصيل معرفى و جرح و نقد شده اند. ذيلاً پاره اى ملاحظات انتقادى در باب برخى مضامين كتاب در ميان مى آيد.
۱- عنوان فرعى كتاب، روى جلد و صفحات داخلى «جستارى تحليلى از جريانهاى روشنفكرى، روحانيت، تصوف...» است، ولى در شناسنامه كتاب، عنوان فرعى «تحليل عقلانى از آموزه هاى دينى» قيد شده است كه به كلى چيز ديگرى است و درست نمى نمايد. بگذريم از اينكه درباره جريان مهم و گسترده روحانيت و گرايشهاى مختلف آن در كتاب تقريباً هيچ بحثى (جز ادعاى هم جريان بودن شيخ فضل الله نورى و علامه نائينى در مواجهه با مشروطيت كه جداگانه به آن خواهيم پرداخت) نيامده است و چنين مى نمايد كه ايشان كل روحانيت را يك جريان دانسته و نقد چندانى نسبت به آن ندارد و بالعكس روشنفكران و ديگران را با همه انواع آنها اغلب مردود و ناموجه مى شمارد و در ص۴۴ صريحاً مى نويسد: «آيا مى توانيم با اين جريانها مقابله كنيم؟ بله».
۲- در مقدمه كتاب فرموده اند: «متأسفانه بعد از گذشت بيست و پنج سال از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، هنوز پيرامون آن [جريانهاى فكرى - هنرى معاصر ايران]، پژوهش جامع و گسترده اى صورت نگرفته است.»
بايد گفت كه تا تاريخ نگارش اين نوشته (۱۸مرداد۸۴) چندين كتاب و دههامقاله در اين باره سراغ داريم كه در اينجا فقط ۶كتاب مفصل و مهم را كه از جهات متعدد به مباحث كتاب ايشان بسيار شبيه و البته اغلب بسيار كامل تر و جامع ترند نام مى برم.
الف) جريان شناسى فرهنگى بعد از انقلاب اسلامى ايران (۸۰-۱۳۵۷)، زير نظر مهندس ميرسليم، جهاد دانشگاهى و نشر باز. اين تحقيق ارزشمند چون به سفارش دبيرخانه شوراى عالى انقلاب فرهنگى انجام گرفته توسط همانجا خلاصه آن نيز منتشر شده است و طى آن چندين جريان فكرى دهه هاى اخير به خوبى بررسى شده اند.
ب) جريانها و جنبش هاى مذهبى - سياسى ايران، رسول جعفريان، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چاپ دوم،۱۳۸۱ در بيش از هزار صفحه. اثر اخير هر چه بيشتر معطوف به پيش از پيروزى انقلاب اسلامى ولى به هر حال كاملاً معاصر است و بسيارى از جريانهاى مطرح در آن، جريانهاى فكرى بوده و پس از انقلاب نيز تداوم يافته اند.
ج) روشنفكران ايرانى و غرب، دكتر مهرزاد بروجردى، ترجمه جمشيد شيرازى، نشر فرزان، كه حدود ۱۰گرايش و جريان فكرى معاصر را بررسى كرده و مسلماً يكى از منابع مؤلف بوده و از آن نامى نبرده اند.
د) گفتمان مدرنيته، نگاهى به برخى جريانهاى فكرى معاصر ايران، دكتر عبدالله نصرى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى كه ۶-۵ جريان مهم را معرفى و بررسى كرده است.
ه) رويارويى فكرى ايران با مدرنيت، فرزين وحدت، نشر ققنوس۸۳ ، كه انواع جريانها و گرايش هاى فكرى مربوط را تا امروز آورده است.
و) كالبدشكافى جريانهاى روشنفكرى و اصلاح طلبى در ايران، حسين امانيان، انتشارات پرسمان، كه معرفى ۱۳جريان را در بر دارد.
عجيب است كه مؤلف كتاب با برخى از اينگونه مراكز وناشران همكارى و ارتباط نزديكى هم دارند ولى آيا از هيچ يك اطلاعى نداشته و يا قابل ذكرشان ندانسته اند؟
۳- در هر ۳گفتار كتاب (كه هر يك شامل چند فصل است) جريانات متعددى مطرح شده كه بعضاً تكرار شده اند. برخى هم مانند انجمن حجتيه و سلفى ها اصلاً مطرح نشده اند. بى روشى و تشتت و عدم طبقه بندى روشمند جريانات و عدم انسجام منطقى كتاب، ظاهراً معلول آن است كه بيشتر مجموعه اى از گفتارهاى پراكنده بوده است. عنوان گفتار اول، «جريان شناسى گفتمان انديشه» است كه معناى چندان روشنى ندارد بويژه كه در آن گروه رپ، راك و متال هم تحت عنوان «جريانات خرده فرهنگ ها» مطرح شده اند، همچنين جريان شيطان پرستى و بهائيت نيز به دنبال آن آمده اند كه هيچ يك ذيل عنوان گفتمان انديشه نمى گنجد و معلوم نيست كه مؤلف محترم چه انديشه اى را در اينگونه گروههاى لاابالى و فرق بى مبنا سراغ دارند كه آنها را ذيل عنوان گفتمان انديشه طبقه بندى كرده اند، ادعايى كه خود آنان هم ندارند و حتى بعضاً عكس آن را اظهار كرده و هر انديشه اى را نفى و طرد مى كنند و پوچ مى شمارند!
۴- از نظر نوع تعبير و عدم دقت در عبارت پردازى و يا نوع ويرايش كتاب نيز ضعف هاى بسيارى در كتاب ديده مى شود. مثلاً آنجا كه درباره گروههاى رپ و...مى گويند: «بعضى از آوازها و آهنگها را نيز استفاده مى كردند» صفحه،۱۸ به جاى از بعضى از آوازها... استفاده مى كردند و يا در صفحه ۱۷ نوشته اند: «ما بايد در انديشه و نظام دينى با اين جريانها، ديدگاه واضح و فعالانه داشته باشيم» به جاى در برابر اين جريانها و يا «عمدتاً مى خواهيم نگاه تاريخ گونه و تحليلى به جريانها... داشته باشيم» صفحه،۱۵ به جاى تحليل تاريخى يا تاريخ نگارانه و... و باز بگذريم از اينكه نگاه تحليلى ايشان نيز بيشتر تحت الشعاع نگاه گزارشى است، آن هم نه توصيفى بلكه بسيار جانبدارانه، سياست زده و گزينشى و براساس پيش فرض هايى است كه چندان منقح نبوده و حتى اغلب بازگو هم نشده ولى قطعى قلمداد شده اند (كه در ادامه نمونه هايى را خواهيم ديد)، در حالى كه در اين موارد بايد غلبه با جنبه فكرى باشد و ا رزشگذارى سياسى و انقلابى امر ديگرى است.
۵- در صفحه ۳۴ و ۳۵ به نظريه بسط تجربه نبوى (كه درباره آن از هيچ مأخذى نام برده نشده) نسبت داده اند كه: (متون دينى (قرآن و سنت) صامت اند و هيچ دلالتى ندارند و ما... هرگونه دلمان خواست، قرآن را معنا مى كنيم.»! و «و تجربه دينى بسط هم دارد... مختص به پيغمبر نيست؛ يعنى هر كسى مى تواند براى خودش يك دين بياورد... قرآن را ببند و كنار بگذار؛ هر كدامتان براى خودتان قرآن بنويسيد»!
حال بايد پرسيد آيا واقعاً صاحب نظريه مزبور چنين ادعايى دارد؟ كى و كجا چنين تعابيرى به كار برده است و آيا اين انصاف است كه هر چه دلمان خواست رابه ديگران نسبت دهيم؟
۶- اصولاً (جز در صفحه۵۲ و چند صفحه ديگر) اغلب مطالب كتاب و ادعاهاى مؤلف بدون ذكر مأخذ مربوط است و يا تحقيق لازم درباره آنها صورت نگرفته و يكسونگرى شده است. در پايان نيز فهرست منابع نيامده است. اين در حالى است كه ادعا و عنوان كتاب نيز بسيار بزرگ مى نمايد و مؤلف در حجمى اندك عهده دار نقد و تحليل دهها جريان مهم ومطرح شده و اغلب آنها را هم دين ستيز و يا مسأله دار معرفى كرده كه طرح روى كتاب نيز گوياى آن است.
۷- در صفحه۲۰ درباره صادق هدايت مى نويسد: «متأثر از آلبركامو و كافكا بود... به تعبير آقاى مطهرى، صادق هدايت آدم فقير و بيچاره اى نبود؛ ثروت داشت و از دنيا همه چيز هم داشت.»
بايد گفت كه اوج كار هدايت و عمده آثارش مربوط به پيش از سالهاى۲۶-۱۳۲۰ بود ولى اوج كار كامو و انتشار اهم آثار او مربوط به بعد از خودكشى هدايت است و (كامو سالها پيش از هدايت در اواخر دهه۳۰ شمسى درگذشت) و تاكنون كسى هم نگفته و اثبات نكرده است كه هدايت تحت تأثير كامو بود. بنابراين در اينجا به نظر مى رسد كه مؤلف كامو را با سارتر اشتباه گرفته است. همچنين نسبتى كه به استاد مطهرى داده شده نيز دقيق و درست نيست. زيرا خلاصه آنچه استاد در صفحه۶-۱۸۵ كتاب «عدل الهى» در علت خودكشى هدايت نوشته اند اينست كه «هدايت اشرف زاده و نازپرورده بود، پل تو جيبى بيش از حد كفايت داشت و از لذايذى برخوردار بود اما از موهبت ايمان بى بهره بود»، نه اينكه ثروت داشت و از همه دنيا همه چيز داشت! زيرا كه مى دانيم او مجرد بود و شخصاً هم ثروتمند نبود و حتى مشكلات مالى و شغلى متعددى داشت و براى چاپ كتابهايش اغلب با تنگناهايى روبرو بود و همينها نيز از علل رنجش ها و سرخوردگى هاى او بود.
۸- در صفحات۲۵ تا ۲۹آورده اند كه جريان كثرت گرايى با ۳رويكرد در كشور ما دنبال مى شود: الف - ترجمه ونشر آثار اديان مختلف، ب - نقد تفكر اسلامى و شيعى ج- ترويج عقايد اهل سنت و طبيعى است كه اين همه را به شدت رد كرده و نوعى فساد عملى و فكرى و حتى توطئه قلمداد مى كنند حال آنكه مى توان پرسيد: مگر صرف نشر آثار مربوط به اديان ومذاهب ديگر و يا حتى نقد افكار مسلمانان و شيعيان (نه مبانى اسلام و تشيع) كه جنبه علمى و پژوهشى (و نه تبليغاتى و ترويجى ) داشته باشد، چه اشكالى دارد؟ اتفاقاً اينگونه اقدامات در سال هاى اخير موجب پيدايش جنب و جوش بى سابقه فكرى - فرهنگى و پژوهشى اى در حوزه ها و دانشگاه ها و مطبوعات و صدا و سيما و... شده است كه بسيار ارزشمند است و قطعاً باعث تقويت و تعميق تفكر اسلامى شده و مايه رشد فكرى و فرهنگى كشور خواهد بود.
۹ - در صفحه ۳۳:«از زمان اميركبير عده اى براى تحصيل به فرانسه فرستاده شدند، و گرايش هاى كمونيستى و گرايش هاى ديگرى پيدا كردند». زمان اميركبير يعنى چه وقت؟ لابد منظور زمان حكومت اوست.
بايدگفت كه عمده مآخذ مربوط به اميركبير (كه آنها را ملاحظه كرده ام) يا اصلاً ذكرى از اعزام محصل به فرانسه نكرده اند از جمله كتابهاى اقبال آشتيانى و فريدون آدميت وحسين مكى درباره اميركبير و نيز «قهرمان مبارزه با استعمار» از آقاى هاشمى رفسنجانى (كه درصدد ذكر همه اصلاحات اميركبير هم بوده اند) و يا حتى همچون دايره المعارف بزرگ اسلامى صريحاً نوشته اند كه وى نه تنها دانشجويى به خارج اعزام نكرد بلكه:«اعتقاد داشت كه انتقال محيط علمى اروپا به ايران بهتر از فرستادن محصل به خارج از كشور است، صفحه ۲۶۸ جلد۱۰». و از اين رو اقدام به تأسيس دارالفنون و دعوت از چند استاد اتريشى كرد، چه رسد به اينكه محصلان اعزامى او در فرانسه گرايش كمونيستى هم پيدا كرده باشند! اصلاً ورود كمونيسم به ايران چه ربطى به دوران اميركبير (حدود ۱۶۰ سال پيش) دارد؟
جالب اينكه مؤلف، خود بار ديگر در صفحه ۱۱۸ «آغاز اعزام دانشجو» را زمان محمدعلى شاه دانسته است! كه خطا است و درست آن زمان فتحعلى شاه (و توسط عباس ميرزا) است.
خوب است در اينجا مأخذى ديگر را به ايشان و علاقه مندان درباره «اعزام محصل به خارج از كشور» معرفى كنم كه كتابى است به همين عنوان از دكتر غلامعلى سرمد (در ۵۰۰ صفحه، نشر بنياد مستضعفان) كه حتى اسامى دانشجويان اعزامى دوره قاجار را آورده و اثرى از آنچه مؤلف به اميركبير و... نسبت داده اند در آن نيست.
ادامه دارد
كاوشى در «زندگى روزمره در مراكز خريد شهر تهران»
ظهور اراده حاشيه نشين ها
(بخش سوم و پايانى)
عباس كاظمى
گويا مراكز خريد، جامعه رفاه را به نمايش مى گذارد؛ آدمهاى مرفه، كالاها و مكان مناسب؛ آن چيزى كه «بنيامين» مى گفت يك جامعه خيالى مرفه. ولى وقتى ، اين اقليت هاى فرهنگى در آنجا حاضر مى شوند اين يوتوپيا و دنياى خيالى را از بين مى برند و اين يكنواختى را به فضاى نايكنواخت تبديل مى كنند. وقتى كه اين افراد از سوى مأموران و نگهبانان مراكز خريد رانده مى شوند، هشدار مى بينند و تذكر مى شنوند، به اين معناست كه آنجا ناهمگنى وجود دارد. آنجا ناعدالتى و نايكنواختى وجود دارد. در تجربه روزمره در پاساژهاى تهران ما چه چيزى مى بينيم؟ مى خواهيم بگوييم كه در ايران بعد از انقلاب نيز نيروهايى جدى گرفته نشده اند. همواره ما برمبناى جامعه شناسى كلاسيك نيروها را به عنوان نيروهاى مولد و غيرمولد تقسيم مى كرديم. نيروهاى غيرمولد را به عنوان ، نوجوانان و بازنشسته ها اطلاق مى كرديم. آمدن اين گروه به داخل نيروهاى مولد در پاساژ به معناى زير سؤال بردن اين طبقه بندى است. همانطورى كه «دوسرتو» هم تصريح مى كرد، مصرف پاساژ ، به معناى توليد آن است. مصرف يعنى توليد و توليد يعنى مصرف. وقتى من به يك شكل خاصى از پاساژ استفاده مى كنم در واقع دست به نوع خاصى از توليد مى زنم. تحصن نيروهاى حاشيه اى و اقليت ها به معناى توليد پنهان است و به اين معناست كه در مقابل استعاره نيروهاى غيرمولد مقاومت كرده اند. بنابراين در مراكز خريد شبكه اى از حاشيه اى ها شكل گرفته است كه به واسطه خلق فضاهاى بى شمار و ناهمگن، همگنى مراكز خريد را زير سؤال مى برند و از طريق كردار پرسه زنى، معناسازى مى كنند و با مصرف فرهنگى خاص خود توليد لذت مى كنند.
سخن پايانى من دونكته است. يكى اينكه زندگى روزمره صرفاً نمايش دهنده و بازنمايى اراده قدرت نيست بلكه نمايش دهنده جغرافياى فراموش شدگان نيزهست. حاشيه نشينان در طول اين سالها نه تنها كاهش پيدا نكرده اند، بلكه افزايش نيز يافته اند ما يك حاشيه نشين يا يك اقليت نداريم كه لزوماً با پول معنا پيدا كند. ما حاشيه نشين هايى داريم كه با قدرت و منزلت معنا پيدا مى كنند. بنابراين مشاهده مى كنيم كه در مراكز خريد قلمرو زنانه دوشادوش قلمرو مردانه شكل گرفته است. قلمرو نوجوان در كنار قلمرو بزرگسالان و قلمرو گروههاى فرودست شهرى درون فضاى طبقات فرادست شكل گرفته است و قلمرو بيكاران به موازات افرادى كه براى خريد به آنجا مى آيند شكل گرفته است و در يك كلام قلمرو همه فراموش شدگانى كه مراكز خريد، محيطى براى نمايش آنها شده است. اين قلمرو اگرچه بسيار كدر است اما ما تلاش كرديم كه آن را تا اندازه اى شفاف كنيم و البته اميدواريم كه نظريه انتقادى در شفاف كردن اين قلمروها به ما كمك كند. نكته دوم اينكه پرسه زن تهرانى نه يك آدم معمولى و نه يك پرسه زن نخبه است. حتى در يك طبقه خاص هم جا نمى گيرد، بلكه در طبقات مختلف حضور دارد. به نظرم آمد در مورد آنها تنها مى توان از طبقه بندى معروف فرادستان و فرودستان استفاده كرد يعنى همه كسانى كه به نوعى اقليت هستند و جدى گرفته نمى شوند و بايد تأكيد كنم كه مراكز خريد اين اقليت ها را توليد نمى كند، بلكه صرفاً آنها را به نمايش مى گذارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |