دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴ -
Mon, Dec 12, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۳۳۶
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
كاوشى در «زندگى روزمره
در مراكز خريد شهر تهران»
جلوه هاى فرهنگ درزندگى روزمره
239637.jpg
عباس كاظمى
اشاره:
«مطالعات فرهنگى » رشته علمى نوظهورى است كه به گمان برخى ، جامعه شناسى را يكى دو گام به پيش رانده است. با اين همه به رغم اهميت اين رشته علمى، جامعه فرهنگى ايران هنوز از شعاع تأثير و منافع آن بيرون و محروم است.
به تازگى در دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران، رساله اى در دوره دكترى عرضه و دفاع شد كه با رويكرد مطالعات فرهنگى به بازكاوى يكى از واقعيت هاى زندگى روزمره پرداخته بود.اين رساله كه با هدايت و راهنمايى يوسف اباذرى به سرانجام رسيد، «مطالعه زندگى روزمره درمراكز خريد» نام داشت.
گروه انديشه به دليل بداعت اين رويكرد و آشناسازى ذهن ايرانى با مباحثى در حوزه مطالعات فرهنگى، مقاله حاضر را كه شرحى از رساله مورد نظر است و در روز دفاع از اين پايان نامه در حضور اساتيد دانشكده علوم اجتماعى عرضه شد، تقديم خوانندگان مى كند.
گروه انديشه
عنوان رساله حاضر «زندگى روزمره در مراكز خريد» است. سؤال اصلى اين است كه زندگى روزمره چگونه خود را از خلال مراكز خريد نشان مى دهد. به عبارتى مراكز خريد در تهران چگونه مى توانند بازنمايى زندگى روزمره را برعهده داشته باشند. بنابراين بحث ما صرفاً نه توصيف مراكز خريد بلكه نمايش زندگى روزمره است كه مى تواند در هر فضاى ديگرى هم دنبال شود: در كافى شاپ ها، خيابان ها، پارك ها و در ديگر فضاهايى كه ما آن را فضاى مدرن مى ناميم. دغدغه اصلى ام اين بود كه بدانم شكاف هاى موجود در زندگى روزمره ما كدامند؟ و آيا مراكز خريد قدرت بازنمايى لازم را دارند يا نه؟
ابتدا بگويم كه اين تز در حوزه مطالعات فرهنگى انجام گرفته و بنابراين از تئورى هاى آن حوزه استفاده شده است. فرهنگ همواره در جامعه ما و البته در دريافت كلاسيك آن نيز با پرورش و فرهيختگى ومفهوم كمال گره خورده است و از اين رو رويدادهاى روزمره و فرهنگ عامه نه تنها اساساً ناچيز بلكه مورد غفلت واقع شده است. اما مطالعات فرهنگى به مرزبندى هاى فرهنگى مرسوم (فرهنگ والا و پست) اعتقادى ندارد بلكه تأكيد وافرى بر فرهنگ زندگى روزمره دارد.
مى دانيم كه تعريف واحدى از مطالعات فرهنگى وجود ندارد. همان طور كه استوارت هال - يكى از بنيانگذاران اين سنت - مطرح كرده است، مطالعات فرهنگى چند گفتمانى است.مع الوصف ، همه اين گفتمانها به امرى واحد توجه كرده اند و آن مناسبات قدرت وفرهنگ در جامعه است. چنين مناسباتى ضرورتاً در متن زندگى روزمره دنبال مى شود.
هدف اصلى ما نيز توجه دادن جامعه شناسى و مطالعات فرهنگى در ايران به زندگى روزمره است. فكر مى كنم كه بعد از چهل سال حضور جامعه شناسى در ايران زمان آن فرا رسيده باشد كه ما تأملى انتقادى در جامعه شناسى داشته باشيم و به زندگى روزمره بازگرديم و از خلال آن جامعه را بشناسيم.
چنانچه امر روزمره ، امرى پيش پا افتاده و آشنا و بديهى باشد. آيا واقعاً قدرت اين را خواهد داشت كه چيزى در اختيار ما بگذارد؟
هگل مى گفت، از آنجا كه امر آشنا، لزوماً امر شناخته شده نيست و نيازمند تحقيق و مطالعه است . فيلسوفان زندگى روزمره اين گفته هگل را خيلى جدى گرفتند. اساساً مسأله اصلى بزرگان جامعه شناسى مطالعه زندگى روزمره بوده است. آنها از زندگى روزمره شروع كرده اند و مواد تحليل را از آن وام گرفته اندو مسأله اصلى آنها هم زندگى روزمره بوده است. بنابراين اگر تحليل وضعيت فرهنگى ايران، به زندگى روزمره برنگردد، فكر مى كنم تحليل ناقصى باشد. بسيارى از بزرگان در خصوص زندگى روزمره تحقيق كرده اند. فرويد از امر پيش پا افتاده شروع مى كند. (كنش پريشى ها و رؤيا ) و از آن ابزارى براى شناخت در روانكاوى مى سازد.
«وبر» هم به زندگى روزمره پرداخته و مى خواست بفهمد چگونه عقلانيت ابزارى برزندگى روزمره سايه انداخته است. «ماركس» هم به عنوان يكى از تأثيرگذارترين انديشمندان اين دغدغه را داشت كه روابط كالايى شده بر زندگى روزمره احاطه پيدا كرده و مناسبات بين اشيا با مناسبات انسانى مختلط شده و روابط انسانى به روابط بين اشيا تبديل شده است و برعكس، روابط بين اشيا به روابط انسانى تبديل شده است. نگرانى لوكاچ در زمينه نظريه انتقادى هم اين بود كه چگونه مى توان زندگى روزمره را از وضعيتى كه دچار آن شده نجات داد.
البته در اينجا قصد ندارم كه در باب نظريه انتقادى صحبت كنم ولى در ميان نظريه پردازان انتقادى من به والتر بنيامين بيشتر توجه كرده ام . بنيامين از سوررئاليسم تأثير پذيرفته بود و به خصوص از تكنيك مونتاژ خيلى بهره گرفته بود. تكنيك مونتاژ در واقع با گرد هم آوردن عناصر ناهمگن و نامتجانس شكل مى گيرد تا بر ما شوك وارد كند و امر بديهى و پيش پا افتاده زندگى روزمره را براى ما غيربديهى بنماياند.
در اين رويكرد، مونتاژ شيوه اى مناسب براى بازنمايى زندگى روزمره است . اول به اين دليل كه عمل مونتاژ مى تواند تفاوت هاى اجتماعى را شكل بندى كند.دوم اينكه مونتاژ اجازه مى دهد تا تفاوتهاى درون امر روزمره خود را نشان دهد. سوم آنكه مونتاژ عرصه هايى از زندگى روزمره را كه در چارچوبى كلى با يكديگر جوش نخورده اند بازنمايى مى كند. به عبارتى گسست ها و پارگى ها را نشان مى دهد.
بنيامين از تكنيك مونتاژ در سوررئاليسم استفاده مى كند و در عين حال انتقاداتى نيز به اين مكتب وارد مى سازد. اگرچه مونتاژ در سنت سوررئاليسم ابزارهاى خوبى براى فهم و درك زندگى روزمره در اختيار دارد اما نمى تواند دركى انتقادى از زندگى به ما بدهد. در اينجاست كه بنيامين ايده «ايماژ ديالكتيكى» خود را مطرح مى كند.
ايماژ ديالكتيكى منظومه اى از عناصر است كه در تركيب (مونتاژ) با يكديگر جرقه اى ايجاد مى كندكه به واسطه آن خوانايى، فهم پذيرى ، ارتباط و نقد ممكن مى گردد. روش بنيامين اين است كه تا حد امكان مداخله نكند و فقط هماهنگ و موزون كند: «ضرورتى نمى بينم كه چيزى بگويم، فقط نشان مى دهم» (به نقل از باك مورس ۱۹۹۸)
مشكل اصلى نظريه پردازان انتقادى اين بود كه رويكردى كاملاً نخبه گرايانه داشته اند. آنها چندان به واقعيت هاى زندگى روزمره واقف نبوده اند و چندان هم آن را جدى نگرفته اند. زندگى روزمره را بيش از اندازه اسير شىء وارگى و چيزهايى از اين قبيل مى دانستند. اما من با توجه به ديدگاه هاى «ميشل دوسرتو» و «جان فيسك» اعتقاد دارم كه زندگى روزمره، عرصه موافقت و مقاومت است.
در اينجا مقاومت نوعى عمل نخبه گرايانه نيست و بنا نيست خوابگردها و رؤيابين هاى بنيامينى با كردارى روشنفكرانه يا زيبايى شناسانه از خواب بيدار شوند بلكه اين مقاومتى است كه در نفس زندگى روزمره وجود دارد و در متن كردارهاى عادى زندگى قابل مشاهده است.
همچنانكه فيسك در «فهم فرهنگ عامه » (۳۰:۱۹۹۸) گفته است، زندگى روزمره قلمرويى است كه در آن منافع متعارض جوامع سرمايه دارى دائماً به مبارزه كشيده مى شود. دوسرتو يكى از نظريه پردازانى است كه از كيفيت اين مبارزه پرده بر مى دارد. مقاومت در زندگى روزمره از نظر دوسرتو كردارى ظريف و مزورانه است.اين نوع مقاومت آشكار نيست و نيازمند تفسيرى از كردارهاى فرهنگى آدميان است تا خود را عيان سازد. استعاره نبرد چريكى كه دوسرتو به كار مى برد از نوعى مقاومت زيرزمينى، مخفى كارانه و مبتنى بر نيرنگ حكايت دارد.
همانطور كه گفتيم، دوسرتو امر روزمره را قلمرو مقاومت (مجازى و عملى) مى بيند. مقاومت بيش از آنكه واژگونى قدرت باشد عرضه تبيين متكثر و متفاوتى از قدرت ها است. مى توان نشانه هايى از تأثيراتى كه دوسرتو از ميشل فوكو خصوصاً ايده هايى كه در مراقبت وتنبيه (۱۳۷۸) بيان شده مشاهده كرد. فوكو به جاى اينكه به تحليل دستگاه قدرت موجود (در شكل نهادى، قانونى وسركوبگرش) بپردازد مكانيسم هاى خردى را تحليل مى كند كه اين نهادها را تقويت مى كنند و به طور پنهانى عملكرد قدرت را سازمان مى دهند. رويه هاى تكنيكى خردى كه با هدف انضباط تعميم يافته ترى به باز توليد فضاهاى گفتمانى مى پردازند. ازنظر دوسرتو نيز سبكى كه كردارهاى روزمره پديد مى آورند در برابر مستعمره شدن زندگى روزمره مقاومت مى كند. بدين ترتيب امر روزمره مانعى را در برابر اشكال نظام مند حكومت و سلطه پديد مى آورد.
همان طور كه فوكو گفت مقاومت چيزى جز كارشكنى در سازمان دادن و فهم شيوه عملكرد آن نيست. دوسرتو براى توضيح ساز وكار اين مقاومت از دو اصطلاح «تاكتيك» و «استراتژى» استفاده مى كند. استراتژى برخاسته از نوعى مناسبات قدرت است. دوسرتو استراتژى ها را مالكانه (Proprietorial) مى بيند به همين دليل وى در ارتباط با استراتژى از واژه مكان (Place) استفاده مى كند. «من استراتژى را نظامى از مناسبات مبتنى بر قدرتى مى دانم كه وقتى سوژه خواست و قدرت (مالك ، يك مؤسسه، يك شهر، يك نهادعلمى) بتواند خود را از محيط جدا سازد، پديدار مى شود.» (دوسرتو، ۴۸۷:۱۹۹۸).
از سوى ديگر او، تاكتيك را برآورد و تخمينى مى داند كه نمى توان آن را به عنوان امرى واقعى (استقرار نهادى) فرض كرد. از اين رو نمى توان مرز آن را با ديگرى به عنوان كليت و موجوديتى عينى مشخص ساخت:«مكان يك تاكتيك به ديگرى تعلق دارد. تاكتيك بدون اينكه كليت مكان را غصب كند... به طور ضمنى خود را در زمين ديگران به نمايش مى گذارد... از آنجا كه تاكتيك مكانى در اختيار ندارد هميشه مترصد فرصتى است كه بتواند آن را فراچنگ آورد و در زمينى غصبى قصد خود را به كرسى بنشاند (دوسرتو ۴۸۸:۱۹۹۸).
پيچيدگى هاى سيال و لغزنده استراتژى و تاكتيك مى توانند به ما در فهم اينكه چگونه كردار زندگى روزمره مى تواند بدون ترك نظم اجتماعى مسلط از دست آن رها شود كمك كند. آنچه دوسرتو از تاكتيك در نظر دارد بازى در زمينى است كه به واسطه قواعد قدرتى بيگانه تحميل شده است. اين توصيف از تاكتيك شبيه جنگ و نوعى نبرد چريكى است. تاكتيكها به كارگيرى اختراعى و ابداعى توانها و فرصتها درون موقعيت استراتژيك هستند: استتار، غافلگيرى، احتياط، رازدارى، هوش ، بازى، نيرنگ و نظاير آن. اساساً تاكتيك ها خارج از استراتژى هايى كه با آن روبرو هستند عمل نمى كنند. اين عمل به نوعى ضد استراتژى (Counter - strategy) نياز دارد، ضداستراتژى تاكتيكى است كه بدون خروج از نظم مسلط كمك مى كند تا از چنگال آن رها شويم. بسيارى از كردارهاى زندگى روزمره (مانند صحبت كردن، قدم زدن، خريد كردن و آشپزى) تاكتيك هايى به اين معنا هستند و در واقع شيوه عمل هستند؛ شيوه هايى كه نتيجه آن غلبه ضعفا بر اقويا است.
در اينجا مى توان ديد كه چگونه قدرت معزول مى شود. البته گسترش شبكه انضباطى قدرت در جامعه و طفره رفتن امر روزمره از تقليل يافتن در آن را بايد همزمان ببينيم. تعامل تاكتيك و استراتژى همين امر را نشان مى دهد. تاكتيكها به جاى تضاد مستقيم از طريق كنار آمدن عمل مى كنند.
همان طور كه ملاحظه شد، در فضاى «مطالعات فرهنگى» فرصت مى يابيم تا پروژه نقادى زندگى روزمره را فعال كنيم. مطالعات فرهنگى شكلى از تحليل را پديد آورده است كه به مقاومت فرهنگى در زندگى روزمره بها مى دهد. نكته ديگر اين است كه نظريه زندگى روزمره در مطالعات فرهنگى اين امكان را نيز فراهم مى كند كه به دوگانگى «مقاومت» و«قدرت» در زندگى روزمره بينديشيم و مناسبات آن دو را پيچيده تر از مناسباتى كه در جامعه شناسى رسمى مطرح مى شود در نظر بگيريم . دوسرتو، اعتقاد ندارد كه زندگى روزمره بتواند از قدرت اشباع شود. هميشه فضاهايى براى مقاومت وجود دارد فوكو نيز معتقد بود قدرت خود را از خلال مقاومت نشان مى دهد. درجايى كه مقاومت صورت مى گيرد، مى فهميم كه قدرت نيز هست بنابراين دوسرتو از ديدگاه تاكتيك و استراتژى كار مى كند.ديدگاهى كه البته چندان با ديدگاه فوكو متفاوت نيست. استراتژى در واقع ابزار قدرت است كه فضاهاى ما را محدود مى كند. اين استراتژى قدرت مى تواند درهمه جا حضور داشته باشد در ادارات ، در مراكز خريد و در هر جاى ديگر. برخلاف نظريه پردازان انتقادى و كلاسيك كه فكر مى كردند زندگى روزمره از قدرت اشباع شده است. ميشل دوسرتو معتقد است كه از طريق رابطه تاكتيك و استراتژى مى توانيم زندگى روزمره را به شكل ديالكتيكى توضيح دهيم. همانطور كه گفتيم مقاومت بخش جدايى ناپذيرى از قدرت و تاكتيك نوعى ضداستراتژى است؛يعنى استفاده از ابزارها، روش ها ، مكانيسم ها و فضاهاى پيرامون قدرتمندان، به نحوى كه خودمان مى خواهيم . دوسرتو اسم اين استراتژى را «شيوه عمل »در زندگى روزمره مى گذارد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |