- ۳۱۵
پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۳ - ۲۸ شعبان ۱۴۲۵ - ۱۴ اكتبر ۲۰۰۴
همايش «شناخت و آموزش در عصر رايانه»
مهر: همايش «شناخت و آموزش در عصر رايانه » از ۲۵ تا ۲۷ آذرماه امسال در شهر ليسبون پرتغال برگزار مى شود. هدف اين همايش ارائه مضامين اصلى مربوط به فرآيندهاى يادگيرى و آموزشى و نقش رايانه در آن است. چه روانشناسى شناختى كه ذيل فلسفه ذهن بسط مى يابد و چه علوم رايانه اى در سده بيستم كمك هاى بسيارى به آموزش عطا كرده اند. به خصوص در اواخر قرن بيستم كه اين دو شاخه به يكديگر نزديك تر شده اند آن تاثير بر وضعيت آموزش شدت گرفته است. اما اين كاربرى مسايل فلسفى و آموزشى زيادى را از غايات تا كيفيت به كارگيرى اين دستاوردهاى جديد در آموزش به وجود آورده كه در اين همايش سعى مى شود بدان ها پرداخته شود. به همين جهت در اين همايش به هر دو جنبه فنى و آموزشى بها داده مى شود.

مدخل «كارنيديس»
مهر: مدخل «كارنيديس» نوشته جيمز آلن استاديار فلسفه دانشگاه پيتزبرگ از سوى دايره المعارف فلسفى استنفورد منتشر شد. كارنيديس كه در سده سوم و دوم پيش از ميلاد مسيح مى زيسته از استادان آكادمى - كه به وسيله افلاطون تاسيس شده بود - به حساب مى آمده است. او نگاهى شك محورانه به علم و فلسفه داشته و از گونه اى احتمال گرايى در معرفت شناسى حمايت مى كرده است.

نشست سالانه كنگره اسلامى كانادا برگزار شد
مهر: نشست ساليانه كنگره اسلامى كانادا در محل پارلمان كانادا با حضور جمع كثيرى از مسلمانان، شخصيت هاى مذهبى مقيم كانادا، نمايندگان مجلس كانادا و مقامات سياسى محلى برگزار شد. به نقل از رايزنى فرهنگى ايران در كانادا، عاصمى كاردار سفارت جمهورى اسلامى ايران در اتاوا و دكتر لاريجانى رايزن فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در اتاوا نيز در اين مراسم شركت داشتند. براساس اين گزارش، بنا به سنت همه ساله اين كنگره اقدام به بزرگداشت نخبگان و استادان مسلمان در رشته ها و حرفه هاى مختلف مى نمايد و جوايزى نيز به آنان اهدا مى كند. در نشست امسال جوايزى به مسلمانان موفق و سرشناس در رشته مهندسى اهدا شد. دكتر ابوالنصر رئيس دپارتمان برق دانشگاه اتاوا، دكتر صفا فودا، مهندس فرهت اكرم و جورج ساوى (از مهندسان مسلمان مقيم كانادا كه در موسيقى شرقى نيز تبحر و شهرت دارد) از جمله دريافت كنندگان جوايز بودند. در اين نشست علاوه بر سخنرانى دكتر المصرى رياست كنگره و خانم وليانته معاونت كنگره، تعدادى از مقامات سياسى و نمايندگان مجلس كانادا از جمله معاون نخست وزير كانادا، هارپر رئيس حزب محافظه كار كانادا و جك ليتون رئيس حزب NDP سخنرانى كردند. سخنران اصلى اين نشست سناتور مبينه جعفر نماينده مسلمان مجلس سناى كانادا بود كه در سخنرانى خود تحت عنوان «كانادا و جهان اسلام» بر وجود گفت وگو و همزيستى مسالمت آميز بين پيروان اديان مختلف در كشور كانادا تاكيد كرد و اين را از امتيازات اين كشور دانست. ديگر جوايز و برندگان آنها در سال ۲۰۰۴ عبارتند از : الف _ جايزه ويژه كنگره به روزنامه نگاران كانادايى كه خدمات حرفه اى قابل توجهى براى جامعه مسلمانان انجام داده اند: اين جايزه امسال به زابينه منصور سردبير نشريه هفتگى South Asian Voice كه به دو زبان انگليسى و اردو در تورنتو منتشر مى شود و فيصل آصف ناشر دوماهنامه عربى _ انگليسى Alberta Arab News در ادمونتون تعلق يافت. ب - جايزه ويژه كنگره به آنان كه عمرى را به جامعه مسلمانان خدمت كرده اند: اين جايزه امسال به زن و شوهر مسلمانى به نام هاى امجد و مليكه تعلق يافت. امجد بازنشسته در تكنولوژى پزشكى است و مليكه عمرى را به معلمى گذرانده است. آنها هر دو ايام بازنشستگى را در تورنتو مى گذرانند. پ _ جايزه كنگره به جوانانى كه به جامعه مسلمانان خدمت نموده اند: اين جايزه امسال به منصور عثمان دانشجوى دانشگاه تورنتو تعلق يافت كه خدمات قابل توجهى در زمينه كامپيوتر و ارتباطات به جامعه مسلمانان به خصوص در زمان انتخابات ۲۰۰۴ پارلمان كانادا رسانده است. ت _ جايزه ويژه به طراحان و يا معماران مساجد: اين جايزه امسال به مسجد سازمان بين المللى مسلمانان در تورنتو تعلق گرفت. ث _ جايزه ويژه هنر و ادبيات كه براى اولين بار در سال ۲۰۰۴ در نظر گرفته شده است: اين جايزه به خانم ركسانا خان مولف كتاب هاى كودكان تعلق يافت. لازم به ذكر است كه اختصاص جوايز ساليانه متعدد به روزنامه نگاران از طرف اين كنگره موجب شده است كه اين كنگره و جامعه مسلمانان نمود بيشترى در رسانه هاى كانادايى داشته باشند.

باور به وجود خداوند غيراستنتاجى است
مهر: دكتر محسن جوادى عضو هيات علمى دانشگاه قم، در دومين روز همايش عرفان، تجربه دينى و گفت وگوى اديان گفت: الوين پلنتينگا يكى از چهره هاى اصلى معرفت شناسى اصلاح شده در فلسفه دين است و نظريات او تاثير مستقيمى در مسئله تجربه دينى داشته است. دكتر جوادى درباره جايگاه تجربه دينى در معرفت شناسى پلنتينگا گفت: وى معتقد است باور به وجود خداوند يك باور غيراستنتاجى است كه به صورت واقعاً پايه مورد اذعان مومنان واقع مى شود. وى افزود: پلنتينگا براى تبيين چگونگى غيراستنتاجى بودن باور به وجود خداوند از مفهوم كالونى حس الوهى بهره مى گيرد. حس الوهى منشاء تجربه هاى دينى است و از اين رو، به نظر مى آيد كه باور دينى مبتنى بر تجربه هاى حس الوهى آدمى است. دكتر جوادى در پايان گفت: به رغم استفاده پلنتينگا از تجربه هاى دينى براى توضيح واقعاً پايه بودن باور دينى، اصل قبول تجربه دينى به معناى متعارف آن در معرفت شناسى دينى پلنتينگا ضرورتى ندارد.
مصاحبه اى با آلن باديو
تامل در باب زباله
شر و ظهور حقيقت
مصاحبه اى با آلن باديو
كريستوفر كاكس و مالى والن
ترجمه: صالح نجفى
اولين بخش گفت و گو با آلن باديو فيلسوف معاصر فرانسوى در باب شر را ديروز در اين صفحه خوانديد .بحث باديو در باب شر در پيوند با نظريه او در باب حقيقت تعين مى يابد. اينكه چگونه نحوه ادامه دادن فرآيند حقيقت و رابطه سوژه با آن مى تواند زاينده شر باشد. بنابر اين شر واجد ماهيتى متافيزيكى و غيره نيست بلكه صرفاً در متن پيوند سوژه با رخداد حقيقت سر مى زند. امروز بخش پايانى اين گفت وگو را مى خوانيد. مصاحبه با آلن باديو در ژوئيه و آگوست ۲۰۰۱ از طريق پست الكترونيك انجام گرفت. آلن باديو پس از رخداد هاى ۱۱ سپتامبر درخواست كرد به بند هاى پايانى مصاحبه اش مطالبى بيفزايد.
057501.jpg
•نظر به آنچه گفتيد، آدم توقع دارد شما دست بالا را بگيريد و برخلاف ديدگاه غالب اعلام كنيد كه سرمايه دارى ليبرال خودش «شر» است. اما شما اين كار را نمى كنيد. در عوض، شما نظريه اى بديل راجع به شر پيش مى نهيد.
اگر به قول شما من دست بالا را مى گرفتم و چنين حكمى صادر مى كردم، آن گاه همه چيز را به حال خود رها كرده بودم. گفتن اين كه سرمايه دارى ليبرال همان شر است، چيزى را عوض نمى كند با اين كار، لاجرم سياست را فرع بر اخلاقيات انسان پرستانه (اومانيستى) و مسيحى قرار مى دادم. آن گاه مى گفتم: «بياييد بر ضد شر پيكار كنيم.» اما من ديگر از «پيكار كردن بر ضد» از «شالوده شكستن» از «پيشى گرفتن از»، از «مهر پايان زدن بر» و از اين جور كار ها خسته ام. دلم مى خواهد در راه چيزى پيكار كنم. فلسفه من تشنه تاييد كردن است، دلم مى خواهد بدانم براى دفاع از خوبى چه در دست دارم تا آن را به كار بندم. نمى خواهم با «شر حداقلى» كنار بيايم. حاضر نيستم، به آنچه كه مى گويند كمتر از ساير چيزها بد است رضا دهم. امروزه روز باب شده كه مى گويند، آقا بياييد فروتن باشيم، بلندپروازى و فكر هاى بزرگ كردن ممنوع. بزرگى و عظمت را شرى مابعدالطبيعى به حساب مى آورند. من اما هوادار بزرگى ام، تشنه رشادت و هواخواه دلاورى ام. من طرفدار تاييد فكر و تاييد عمل ام. شكى نيست كه بايد نظريه ديگرى راجع به شر پيش نهاد. درست تر اين است كه اساساً بايد نظريه ديگرى راجع به خير ارائه كرد. درك درست معناى شر در گرو پرسش از مفهوم خير است. نوميد شدن و دست شستن همواره شر است. دست كشيدن از سياست معطوف به رهايى بخشى، دست كشيدن از عشقى پرشور، دست كشيدن از آفرينش هنرى... شر آن دم است كه آدم ببرد و كم بياورد و به آن «خير»ى كه او را ملزم و متعهد مى گرداند، پشت كند و وفادار نماند.
پس از آن پرسش حقيقى كه شالوده پرسش از شر را تشكيل مى دهد، اين است: «خير» چيست؟ فلسفه من سر به سر كوشش و اهتمام براى پاسخ گفتن به اين پرسش است. بنابر علل پيچيده اى، من بر «خير» نام «حقايق» (حقيقت به صيغه جمع) نهاده ام. هر حقيقتى فرآيندى است انضمامى و محسوس كه با يك طغيان (يك مواجهه، يك شورش همگانى، يك اختراع تازه حيرت آور) آغاز مى شود و با سرسپارى و وفادارى به امر نو و تازه اى كه به اين واسطه تجربه شده است، بسط و تداوم مى يابد [و منكشف مى شود] هر حقيقتى فرآيند سوژه دار تداوم و بسط آن امرى است كه توامان هم نو است و هم عام (همه شمول). «نو» از آن حيث كه در نظم آفرينش، يعنى در روند خلق، پيش بينى نشده است، چرا كه رخداد است. «عام» از آن حيث كه حقاً مى تواند هر فردى از ابناى بشر را به فراخور بشريت ناب آن فرد كه من آن را بشريت نوعى و عام [=ژنريك] او مى نامم جلب خود سازد، چرا كه مى تواند به هر يك از ما بر وفق انسان بودن مربوط گردد. رسيدن به مقام فاعليت يا همان سوژه شدن و (نماندن در مرتبه حيوانى صرف) يعنى مشاركت جستن در ظهور و برآمدن يك امر نو عام، يعنى دل به دريا زدن اين مستلزم كوشش است و پايدارى و گاهى ايثار و از خودگذشتن. من اغلب مى گويم، آدم بايد در دفاع از و در تاييد يك حقيقت، «اهل مبارزه» و «مرد عمل» باشد. شر آن گاه رخ مى نمايد كه منيت و خودپرستى تو را به دست شستن از حقيقت و انكار آن سوق دهد. بدين سان است كه آدم مقام فاعليت را از كف مى دهد و از سوژه بودن خارج مى شود. سودجويى شخصى كه از خودپرستى نشات مى گيرد آدمى را از راه بيرون مى برد و از خويش بيگانه مى كند و اين يعنى خطر وقفه افتادن در جريان پيشرفت يك حقيقت (و بدين نحو در جريان «خير»).
057552.jpg
پس مى توان «شر» را در يك عبارت تعريف كرد: شر يعنى وقفه افتادن در [رخداد] يك حقيقت بر اثر فشار علايق و منافع جزيى يا فردى. حتى موردى كه شما پيشتر نقل كرديد _ زنى كه پنج كودك خود را در آب خفه مى كند _ از اين بصيرت نسبت به امور نشات مى گيرد. بحثى كه شما در توجيه آن پيش كشيديد، بى معنى است: خب، معلوم است كه هر كسى «مستعد» هر چيزى هست. آدم همه جا انسان هاى خوب و شريفى را مى بيند كه بدل به شكنجه گرانى بى رحم مى شوند يا شهروندان آ رام و صلح طلبى را كه سر هيچى يا بر سر امور بى اهميت چونان درندگان به جان خلق مى افتند. به عقيده من، در اين واقعيت هيچ نكته شايان توجهى وجود ندارد. اين تنها به ما يادآورى مى كند كه نوع بشر اولاً در زمره حيوانات است و از اين حيث مقهور پست ترين علايق و خواهش هاى خويش است؛ وانگهى بايد اضافه كنم كه سود و منفعت آنگونه كه در نظام سرمايه دارى فهم مى شود، صرفاً رسميت قانونى دادن به اين علايق و خواهش هاست. اين جور چيز ها ربطى به موضوع خير و شر ندارد، اين صرفاً بحث سوائق و غرايز است. سئوال از معناى شر زمانى آغاز مى شود كه آدم بتواند بگويد كه دارد از كدام معناى خير حرف مى زند. به اعتقاد من، واقعه كشتن پنج فرزند در واقع با نوعى انكار وحشيانه خير ارتباط دارد كه در قالب نوعى فرآيند عشق به وقوع مى پيوندد. در هر حال، تنها در اين حالت است كه سخن گفتن از شر معنى دارد. انسان به ياد اسطوره مده آ مى افتد. او نيز بچه هايش را مى كشد و اين، به مفهوم تراژيك كلمه، شر محسوب نمى شود؛ زيرا اين قتل به تمامى بر عشق او به جيسن متكى است[در اساطير يونان، جيسن نام پهلوانى است كه با گروهى براى به دست آوردن پشم زرين قوچ بالدارى افسانه اى سوار بر كشتى به جست وجو مى پردازند. مده آ نام شاهزاده خانمى است كه جادو مى داند و جيسن را يارى مى دهد تا به پشم قوچ پرنده دست يابد. آن دو دل به هم مى بازند و صاحب فرزندانى مى شوند. اما زمانى كه جيسن تصميم مى گيرد با زن ديگرى ازدواج كند، مده آ بچه هايشان را مى كشد. م]
• پس از نظر شما انسان از آن حيث كه حيوان است در قلمروى مادون قلمرو خير و شر به سر مى برد (چندان كه افعالى چون شكنجه، به معناى درست كلمه «شر» نيستند)؟ آيا آدمى اخلاقاً ملزم نيست كه سوژه شود و به مرتبه فاعليت درآيد (به جاى اينكه در مرتبه حيوانى بماند)؟ آيا اين يك الزام يا تكليف اخلاقى نيست؟ و بدين ترتيب، آيا ناكامى فرد در سوژه شدن و رسيدن به مقام فاعليت شكستى اخلاقى نيست؟
اين سئوال عملاً دو برداشت معمول از اخلاقيات (و بنابراين دو تصور عام از تمايز ميان خير و شر) را با هم درمى آميزد: برداشت «طبيعى» كه برگرفته از آ راى ژان _ ژاك روسو است، و برداشت «صورى» كه از كانت سرچشمه مى گيرد:
۱- بنا بر اخلاقيات «طبيعى» هر انسانى در آگاهى و وجدان خود به وضوح درمى يابد كه چه چيز هايى بد است. بر اين اساس، «شر» تنها در مورد انسانى كه هنوز از مرتبه حيوانى گذر نكرده وجود دارد. مثال اين شر همان شكنجه است.
۲- بنا بر اخلاقيات «صورى»، تكليف و الزامى عام در كار است كه فراتر از هر موقعيت خاص يا فردى شامل حال همه مى شود و بنابراين، شرى عام وجود دارد كه آن نيز از اوضاع و احوال جزيى مستقل است. نمونه اين الزام تكليفى است كه جملگى افراد را ملزم به سوژه شدن (رسيدن به مقام فاعلى) و برگذشتن از خوى هاى حيوانى سرشته در نهاد بشر مى كند. اين بد است كه كسى از بدل شدن به فاعلى كاملاً انسانى سر باز زند، صرف نظر از اينكه اين بدل شدن براى هر كسى در چه شرايط فردى خاصى روى دهد.
خب، بايد به صراحت بگويم كه من با هر دو برداشت ياد شده به كلى مخالف ام. به عقيده من، وضع طبيعى انسان مادام كه در مرتبه حيوانى است هيچ رابطه اى با قلمرو خير و شر ندارد. همچنين عقيده دارم، الزام برخاسته از اخلاقيات صورى كه در مفهوم «امر مطلق» كانت تبلور يافته عملاً وجود خارجى ندارد. همان مثال شكنجه را در نظر بگيريد. امپراتورى روم در عصر خود تمدنى بس پيچيده و پيشرفته داشت كه در آن شكنجه را نه تنها «شر» نمى شمردند كه حتى آن را چونان نمايشى باشكوه و تماشايى ارج مى نهادند. در استاديوم هاى رم آدميان طمعه ببر ها مى شدند؛ آدميان را زنده زنده مى سوزاندند؛ تماشاگران از نظاره دو جنگاورى كه به جان هم افتاده گلوى هم را مى دريدند غرق لذت مى شدند. پس چگونه مى توان قبول كرد كه شكنجه براى هر انسانى كه در مرتبه حيوانى است، شر است؟ آيا ما به همان اندازه كه سنكا [حكيم، دولتمرد و نمايشنامه نويس نامدار قرن اول ميلادى كه آموزگار امپراتور روم، نرون، نيز بود] و ماركوس اورلپوس [پادشاه فاضل روم در قرن دوم كه به عقايد فلسفى رواقيان گرايش داشت] حيوان بودند، حيوان نيستيم؟ وانگهى در همين عصر حاضر، نيرو هاى مسلح كشور متبوع من، فرانسه با تاييد رسمى حكومت هاى وقت و نظر مساعد اكثريت افكار عمومى، در دوران نبرد الجزاير تمامى زندانيان را شكنجه مى كرد. خوددارى از شكنجه پديده اى تاريخى و فرهنگى است و به هيچ وجه مبتنى بر طبيعت بشرى نيست. به طور كلى، انسان از آن حيث كه حيوان است همان قدر كه با دل رحمى آشنايى دارد، بى رحمى را هم مى شناسد؛ هر دو به يك پايه طبيعى اند و هيچ يك به حوزه خير و شر مربوط نمى شود. آدمى از سويى خود را در موقعيت هايى مى يابد كه در آنها به طور قطع بى رحمى مفيد و حتى ضرورى است و از سوى ديگر موقعيت هايى را سراغ دارد كه در آنها دل رحمى چيزى جز تحقير ديگران نمى تواند باشد. در ساختار وجود بشر از آن حيث كه حيوان است، هيچ چيزى نمى توان يافت كه بر پايه آن بتوان مفهوم شر و همچنين مفهوم خير را استوار ساخت.
اخلاقيات صورى هم كمكى به حل مسئله خير و شر نمى كند. راست آن است كه الزام افراد بشر به سوژه (فاعل) بودن هيچ معنايى در بر ندارد؛ چرا كه: امكان سوژه شدن وابسته به ما نيست، اين امكان در گرو رخدادى است كه در اوضاع و احوالى كه همواره يكه و منحصر به فردند به وقوع مى پيوندد. تمايز ميان خير و شر اولاً مستلزم يك سوژه است و بدين قرار در مورد آن مصداق ندارد. هميشه براى يك سوژه است كه «شر» امكان بروز وجود مى يابد. نه براى انسانى كه هنوز در مرتبه حيوانى است و سوژه نشده است. مثلاً اگر چنانچه در دوران اشغال فرانسه به دست نازى ها [كه اوضاع و شرايطى يكه و منحصر به فرد محسوب مى شود] من به نهضت مقاومت بپيوندم، آن گاه در آستانه فاعل يا سوژه اى تاريخى شدن قرار مى گيرم. از دل اين فرآيند سوژه شدن، من مى توانم «شر» را بازشناسم (خيانت به وطن، لو دادن همرزمان، همدستى با نازى ها و نظاير اينها). همچنين مى توانم برون از محدوده هنجار هايى كه به صورت عادت درآمده اند، بگويم «خير» چيست. آرى، چنين است كه نويسنده شهير مارگريت دوراس حكايت مى كند كه چگونه بنابر دلايلى كه مربوط به مقاومت در برابر نازى ها مى شد، در شكنجه خيانت كاران شركت كرده بود. تمايز ميان خير و شر به كلى از بطن فرآيند سوژه شدن سر برمى آورد و به تناسب اين «شدن» تغيير مى كند (چيزى كه من، خود، آن را فلسفه مى خوانم: ظهور و شدن يك حقيقت). خلاصه بگويم: هيچ تعريف «طبيعى »اى از شر وجود ندارد، شر همواره آن امرى است كه در موقعيتى خاص مايه تضعيف يا تخريب يك سوژه مى شود و بدين قرار، تصور شر يكسره وابسته به رخدادهايى است كه از خلال آنها سوژه خود را مى سازد و قوام مى بخشد. اين سوژه است كه تعيين مى كند شر چيست، نه اين كه مفهومى «طبيعى» از شر معين سازد كه سوژه يا فاعلى «اخلاقى» چه چيز است. همچنين هيچ امرى صورى مطلقى در كار نيست كه از روى آن بتوان شر را حتى به نحو سلبى تعريف كرد. در واقع، هر امر مطلقى مستلزم آن است كه سوژه يا فاعل امر مطلق از پيش شكل گرفته باشد، آن هم در اوضاع و شرايطى مشخص. بنابراين هيچ امر مطلق و حكم قاطعى كه سوژه شدن فرد را ضرورى سازد وجود ندارد، چنين امر يا حكمى مطلقاً بى معنى است و به همين سبب است كه شر هيچ صورت كلى و عامى ندارد زيرا شر تنها به منزله قضاوتى كه يك فاعل در يك موقعيت و بر مبناى پيامدهاى افعال خودش در آن موقعيت صورت مى دهد، وجود مى تواند داشت. بدين اعتبار، يك عمل واحد (مثلاً كشتن) ممكن است در يك موقعيت سوژه دار [بسترى كه تعلق به فاعل آن عمل دارد] شر باشد و در موقعيتى ديگر، از لوازم ضرورى «خير» گردد.
به ويژه تاكيد مى كنم كه از ديد من، ضابطه «احترام به ديگرى» هيچ تاثيرى در تعريف جدى خير و شر ندارد. آخر به من بگوييد، وقتى شما در جنگ در برابر دشمن ايستاده ايد، زمانى كه زنى با بى رحمى تركتان گفته و سراغ مرد ديگرى رفته، زمانى كه بايد در مورد آثار «هنرمند»ى ميان مايه و معمولى قضاوت كنيد، زمانى كه علم با تاريك انديشى فرقه اى دانش ستيز مواجه مى شود و موقعيت هايى از اين دست، «احترام به ديگرى» چه وجهى دارد؟ راستش را بخواهيد، در بيشتر موارد «احترام به ديگرى» زيان بار است، شر است. به ويژه هنگامى كه سوژه يا فاعل براى آن كه عملش عادلانه و معقول باشد، مى بايد در برابر ديگران مقاومت كند و چه بسا از ديگران نفرت داشته باشد. در چنين اوضاع و احوالى (نظير درگيرى هاى خشن، تحولات اساسى، عشق هاى پرشور و آفرينش هاى هنرى) است كه پرسش از معناى شر به درستى براى سوژه مسئله مى شود. شر به عنوان امرى طبيعى يا قانونى محتوم وجود ندارد. شر در فرآيند يكه و منحصر به فرد ظهور و شدن حقيقت وجود دارد و تغيير مى يابد.
•در پاسخ به سئوال اول ما اشاره كرديد كه «بر ماست كه «حقوق» را، نه فقط در سياست كه نيز در عرصه زندگى هر روزه، بر مبناى حقيقت و بر مبناى خير از نو برسازيم.» اخلاق مبتنى بر حقايق را چگونه مى توان به اقتضاى شرايط به كار بست و چگونه مى توان از روى آن بديلى براى تصور رايج از «حقوق بشر» ارائه كرد؟ اگر ممكن است در اين باره توضيح بيشترى بدهيد.
بگذاريد از نزديك ترين واقعه اين سال ها نمونه بياورم: حمله هولناك جنايت كاران به برج هاى نيويورك در ۱۱ سپتامبر، واقعه اى كه هزاران تن كشته بر جاى نهاد. اگر بخواهيد بر مبناى اخلاقيات معطوف به حقوق بشر استدلال كنيد، هم سخن با آقاى بوش خواهيد گفت: «اينها يك مشت تروريست جنايت كارند. جنگ ما نبرد خير است با شر، حق با باطل.» ولى انصافاً سياست هاى جناب بوش در كشورهايى نظير فلسطين و يا عراق خوب بوده؟ با گفتن اين كه اينان مردمانى شرير و شيطان صفت اند، يا اين كه به حقوق بشر احترام نمى گذارند، آيا مى توان چيزى از ذهنيات و روحيات آنانى كه خود را به دست خويش با بمب مى كشند فهميد؟ آيا به اين واسطه كه سياست هاى قدرت هاى غربى و به طور مشخص، دولت آمريكا به كل عارى از ابتكار عمل و هرگونه ارزشى بوده، جهان ما لبريز از ياس و خشونت نگشته است؟ براى مقابله با هر جنايتى، به ويژه جنايات هولناك، مى بايد براساس حقايق سياسى ملموس و انضمامى فكر كرد و دست به عمل زد نه اين كه زمام عقل را به دست انواع قالب ها و كليشه هاى اخلاقى سپرد. جهانيان همه خوب درمى يابند كه سئوال واقعى چيست: آخر چرا سياست هاى قدرت هاى غربى، ناتو، اروپا و آمريكا تا بدين حد از فضاحت در حق دو سوم ساكنان زمين ناعادلانه و به دور از انصاف است؟ چرا كشته شدن پنج هزار آمريكايى بايد به بروز جنگى چنين خانمانسوز انجامد، در حالى كه جان باختن پانصد هزار نفر در رواندا و به كام مرگ رفتن ده ميليون آفريقايى بر اثر ايدز ارزش عصبانيت و خشم را ندارد؟ يكى نيست بگويد چرا بمباران غيرنظاميان در ايالات متحده شر است ولى ريختن بمب بر سر مردمان بغداد و بلگراد در سال هاى اخير يا مردمان هانوى و پاناما خير است؟ اخلاق معطوف به حقايق از بطن موقعيت هاى ملموس و انضمامى سر برمى آورد و نه از دل يك حق انتزاعى يا يك شر نمايشى. مردم جهان اين موقعيت ها را مى شناسند و كل جهان مى تواند در حالتى بى طرفانه و عارى از غرض ورزى كه خود زاييده جور و بى عدالتى حاكم بر اين موقعيت ها است، دست به عمل بزند. تشخيص شر در سياست اصلاً سخت نيست: چرا كه نابرابرى حاد در همه چيز موج مى زند؛ در شرايط زندگى، در ثروت، در قدرت. خير همانا برابرى است. آ خر تا كى مى خواهيم در برابر فجايع موجود تمكين كنيم: اين كه كل ميزان آب سالم و مدرسه و بيمارستان و غذاى كافى كه براى تمام افراد جامعه بشرى لازم داريم معادل است با ميزان عطرى كه كشورهاى متمول غربى تنها در يك سال مصرف مى كنند؟ اين سئوال نه به حقوق بشر مربوط مى شود نه به اخلاقيات. مسئله، مسئله نبردى است بنيادين در راه برابرى همه مردمان زمين، جنگى تمام عيار با قانون سودجويى، خواه در ابعاد فردى خواه در مقياس ملت ها.
بر همين قياس مى توان «خير» را تعريف كرد: خير در كنش هنرى عبارت است از ابداع صورت ها و قالب هاى نويى كه حاوى معناى عالم باشند. خير در علم يعنى جسارت فكر و انديشه آزاد و لذت ناشى از شناخت دقيق. خير در عشق يعنى درك اين كه به راستى معناى تفاوت چيست، درك اين كه وقتى در عشق يكى دو تا مى شود و ديگر يك نيست، چه چيز بايد عالمى نو برپا كند و بدين قرار، شر همان دورهاى باطل آكادميك يا تجارت «فرهنگى» است، دانشى است كه در خدمت افزايش سود نظام سرمايه دارى قرار گيرد، تمايلات جنسى است كه آلت دست كام جويى [و سرخوشى] صرف مى شود. اخلاق معطوف به حقايق همواره و در احوال و شرايطى ملموس و معين، به دفاع از راستى و حقيقت در مقابل هجوم چهار صورت بنيادين شر مى پردازد: تاريك انديشى، دانشگاه زدگى تجارى، سياست مبتنى بر سودجويى و نابرابرى، و بريريت و توحش در روابط جنسى.
نگاه
تامل در باب زباله
عباس كاظمى
اجازه دهيد قدرى راجع به زباله تامل كنيم و از طريق زباله ها به دنياى مدرن نگاهى انتقادى بيفكنيم. مى دانيم كه زندگى روزمره ثبت كننده و نشان دهنده فرايند مدرنيزاسيون به مثابه انباشت پيوسته زباله ها و آشغال ها است. مدرنيته خود توليد كهنگى مى كند چراكه با تقاضاهاى زيادى براى توليد امر جديد روبه رو است. اينجاست كه مدل هاى جديد حال، مدل هاى قديمى سال بعد مى شوند. بنابراين ساخت كالاهاى جديد همواره با توليد مستمر كالاهاى كهنه همراه است. اما برگرديم به دردسترس ترين شكل آت و آشغال ، يعنى همين مواد مصرف شده و به دورانداخته شده اى كه زندگى روزمره ما را فراگرفته است و خود به طور مستقيم در توليد آنها نقش داشته ايم.
057504.jpg
توليد زباله براى ما امرى طبيعى و فرآيندى مستمر شده است. خانه هاى شهرى هر يك كارخانه توليد زباله اند. زباله هايى كه در نزديك ترين محل سكونت، بايد با چنان حالتى به دور انداخته شوند كه گويا از ابتدا زباله بوده اند. زباله هاى خانگى مصرف كننده بودن ما را به ياد مى آورند.
آنها نشانه مصرفند در عين حال كه خود برآمده از نوعى توليدند. به عبارتى ديگر زباله ها توليد مى شوند توليدى كه خود برآمده از دل مصرف است. در اينجا توليد و مصرف به شكل باژگونه اى با هم تلاقى مى كنند. بر خلاف كالاهاى سرمايه دارى كه بعد از توليد، مصرف مى شوند زباله ها از سنخ كالاهايى هستند كه بعد از مصرف، توليد مى شوند. زباله ها به نظر بخش غيرمفيد و بى فايده توليدات بشرى اند. آنها نوعى فضولات انسانى اما از سنخ مدرن اند. فضولاتى كه بعد از توليد دوباره ممكن است به كار مصرف آيند.
ما زباله ها را در گوشه اى از محيط زندگى (زباله دان) رها مى كنيم، آنها اشيايى بى خاصيت به نظر مى رسند. مى توان زباله دان را با سوپرماركت مقايسه كرد. فروشگاه هاى مواد غذايى و سوپرماركت ها انبارى از كالاهاى مصرف نشده اند در حالى كه زباله دان ها مجموعه اى از كالاهاى مصرف شده اند كه تمايل چندانى به اقامت در فضاى آنها نداريم. اما مشابهت هايى هم بين زباله دان شهرى با سوپرماركت ها هست. سوپرماركت ها انبانى از كالاهايى هستند كه صاحبى ندارند و يا صاحبان آنها هنوز مشخص نشده اند. آنها كالاهايى براى آينده اند. زباله شهرى نيز دچار همين گمنامى و ناشناسى است آنها نيز صاحبى ندارند و هويت هاى ملكى شان در ميان حجم انبوه زباله ها از ميان رفته است اما آنها كالاهايى براى گذشته بوده اند و نه آينده. زباله ها كالاهايى ارزشمند بوده اند كه در گذشته مصرف شده اند و اكنون به نظر مى رسد كه ديگر ارزشى نداشته باشند. در مقابل، كالاهاى سوپرماركت هنوز در انتظار مصرف اند و آينده اى جز تبديل شدن به زباله ندارند.
زباله هايى كه ما توليد مى كنيم دو قشر به ظاهر مشابه پديد مى آورد. يك تيپ رفتگرها و تيپ دوم آت وآشغال جمع كن ها هستند. آت وآشغال جمع كنى حرفه ته مانده هاى ناشى از مدرنيزاسيون سرمايه دارى است. يعنى افرادى كه به آنها در نوسازى سرمايه دارى به عنوان عناصرى اضافه نگاه مى شود (همين حاشيه نشين هاى شهرى كه مرگ و زندگى آنها براى ما اهميتى ندارد). آت وآشغال جمع كن ها به زباله ها به چشم كالاى توليد شده مى نگرند آنها از ميان كالاهايى كه ما بى خاصيت فرض كرديم به دنبال سودمندى مى گردند. از دل بى ارزش ترين اشيا، ارزش كشف مى كند. اين مطلبى است كه والتر بنيامين آن را نوعى جدال با نظام سرمايه دارى مى داند. ماركس(در هجدهم برومر لويى بناپارت)، لومپن پرولتاريا را «توده هايى متفرق، بى هويت و پيش پينى ناپذير مى داند كه اينجا و آنجا را ويران مى كنند.» آت وآشغال جمع كن ها، همه آن چيزهايى را كه به واسطه نوسازى از مد افتاده اند با جمع كردن آنها و با يافتن ارزش در اشيايى كه بى ارزش تلقى شده اند تنازعى را عليه سرمايه دارى شكل مى دهند اما رفتگر در جامعه مدرن زباله را جمع مى كند براى اينكه دوباره در چرخه توليد قرار دهد و با تبديل آن (البته زباله هاى بازيافت پذير) به كالاهاى لوكس مجدداً آن را از موقعيت زباله دان برهاند و در جايگاه اشياى لوكس قرار دهد. رفتگر در هر شكلش خادم نظام سرمايه دارى است. اما آت وآشغال جمع كن به تعبير بنيامين همچون پرولتاريا واژگون گر است. او با ارزشمند دانستن چيزهايى كه سرمايه دارى بى ارزش تلقى كرده سرمايه دارى را به چالش مى كشد. يكى در سيكل نظام سرمايه دارى و ديگرى عليه نظم موجود فعاليت مى كند. رفتگر در مكانيسمى منظم توسط همين نظام مدرن زباله ها را جمع مى كند. او در كار جمع زباله به دنبال خود زباله نيست. زباله براى او غالباً معناى زباله را دارد. اما آت وآشغال جمع كن برايش نفس خود زباله مهم است. او زباله ها را مى كاود براى يافتن چيزهايى ارزشمند. اشيايى كه نه لزوماً به دليل ارزش مصرف بلكه به دليل ارزش نمادين يا مبادله آن به دور انداخته شدند. او آنها را احيا مى كند. آت وآشغال جمع كن احياگر است.
او بايد قبل از آمدن رفتگر كار خود را به اتمام برساند و سپس گارى دستى (يا گونى) خود را از خيابان هاى مدرن شهر و روياروى ويترين هاى مغازه هاى لوكس به حركت درآورد و از طريق رويارويى مستمر آت وآشغال ها در برابر كالاهاى لوكس، بصيرتى انتقادى برايمان فراهم سازد.
صفحه اول
ايران
جهان
ديپلماسى
سياست
قانون
آسيا و خاورميانه
اروپا و آمريكا
اقتصاد ايران
اقتصاد جهان
بازار
رسانه
موسيقى و تجسمى
تئاتر و تلويريون
سينما
ادبيات
انديشه
تاريخ
كتاب
ورزش
جامعه
حادثه
صفحه آخر
آرشيو