اولين بخش گفت و گو با آلن
باديو فيلسوف معاصر فرانسوى در باب شر را ديروز در
اين صفحه خوانديد .بحث باديو در باب شر در پيوند
با نظريه او در باب حقيقت تعين مى يابد. اينكه
چگونه نحوه ادامه دادن فرآيند حقيقت و رابطه سوژه
با آن مى تواند زاينده شر باشد. بنابر اين شر
واجد ماهيتى متافيزيكى و غيره نيست بلكه صرفاً در
متن پيوند سوژه با رخداد حقيقت سر مى زند. امروز
بخش پايانى اين گفت وگو را مى خوانيد. مصاحبه با
آلن باديو در ژوئيه و آگوست ۲۰۰۱ از طريق پست
الكترونيك انجام گرفت. آلن باديو پس از
رخداد هاى ۱۱ سپتامبر درخواست كرد به
بند هاى پايانى مصاحبه اش مطالبى
بيفزايد.
•نظر
به آنچه گفتيد، آدم توقع دارد شما دست بالا را
بگيريد و برخلاف ديدگاه غالب اعلام كنيد كه
سرمايه دارى ليبرال خودش «شر» است. اما شما
اين كار را نمى كنيد. در عوض، شما
نظريه اى بديل راجع به شر پيش
مى نهيد.
اگر به قول شما من دست بالا را
مى گرفتم و چنين حكمى صادر مى كردم،
آن گاه همه چيز را به حال خود رها كرده بودم.
گفتن اين كه سرمايه دارى ليبرال همان شر است،
چيزى را عوض نمى كند با اين كار، لاجرم سياست
را فرع بر اخلاقيات انسان پرستانه
(اومانيستى) و مسيحى قرار مى دادم.
آن گاه مى گفتم: «بياييد بر ضد شر پيكار
كنيم.» اما من ديگر از «پيكار كردن بر ضد» از
«شالوده شكستن» از «پيشى گرفتن از»، از «مهر
پايان زدن بر» و از اين جور كار ها
خسته ام. دلم مى خواهد در راه چيزى
پيكار كنم. فلسفه من تشنه تاييد كردن است، دلم
مى خواهد بدانم براى دفاع از خوبى چه در دست
دارم تا آن را به كار بندم. نمى خواهم با «شر
حداقلى» كنار بيايم. حاضر نيستم، به آنچه كه
مى گويند كمتر از ساير چيزها بد است رضا دهم.
امروزه روز باب شده كه مى گويند، آقا بياييد
فروتن باشيم، بلندپروازى و فكر هاى بزرگ كردن
ممنوع. بزرگى و عظمت را شرى مابعدالطبيعى به حساب
مى آورند. من اما هوادار بزرگى ام، تشنه
رشادت و هواخواه دلاورى ام. من طرفدار تاييد
فكر و تاييد عمل ام. شكى نيست كه بايد نظريه
ديگرى راجع به شر پيش نهاد. درست تر اين است
كه اساساً بايد نظريه ديگرى راجع به خير ارائه
كرد. درك درست معناى شر در گرو پرسش از مفهوم خير
است. نوميد شدن و دست شستن همواره شر است. دست
كشيدن از سياست معطوف به رهايى بخشى، دست
كشيدن از عشقى پرشور، دست كشيدن از آفرينش هنرى...
شر آن دم است كه آدم ببرد و كم بياورد و به آن
«خير»ى كه او را ملزم و متعهد مى گرداند، پشت
كند و وفادار نماند.
پس از آن پرسش حقيقى كه
شالوده پرسش از شر را تشكيل مى دهد، اين است:
«خير» چيست؟ فلسفه من سر به سر كوشش و اهتمام براى
پاسخ گفتن به اين پرسش است. بنابر علل
پيچيده اى، من بر «خير» نام «حقايق» (حقيقت
به صيغه جمع) نهاده ام. هر حقيقتى فرآيندى
است انضمامى و محسوس كه با يك طغيان (يك مواجهه،
يك شورش همگانى، يك اختراع تازه حيرت آور)
آغاز مى شود و با سرسپارى و وفادارى به امر
نو و تازه اى كه به اين واسطه تجربه شده است،
بسط و تداوم مى يابد [و منكشف مى شود]
هر حقيقتى فرآيند سوژه دار تداوم و بسط آن
امرى است كه توامان هم نو است و هم عام
(همه شمول). «نو» از آن حيث كه در نظم
آفرينش، يعنى در روند خلق، پيش بينى نشده
است، چرا كه رخداد است. «عام» از آن حيث كه حقاً
مى تواند هر فردى از ابناى بشر را به فراخور
بشريت ناب آن فرد كه من آن را بشريت نوعى و عام
[=ژنريك] او مى نامم جلب خود سازد، چرا كه
مى تواند به هر يك از ما بر وفق انسان بودن
مربوط گردد. رسيدن به مقام فاعليت يا همان سوژه
شدن و (نماندن در مرتبه حيوانى صرف) يعنى مشاركت
جستن در ظهور و برآمدن يك امر نو عام، يعنى دل به
دريا زدن اين مستلزم كوشش است و پايدارى و گاهى
ايثار و از خودگذشتن. من اغلب مى گويم، آدم
بايد در دفاع از و در تاييد يك حقيقت، «اهل
مبارزه» و «مرد عمل» باشد. شر آن گاه رخ
مى نمايد كه منيت و خودپرستى تو را به دست
شستن از حقيقت و انكار آن سوق دهد. بدين سان
است كه آدم مقام فاعليت را از كف مى دهد و از
سوژه بودن خارج مى شود. سودجويى شخصى كه از
خودپرستى نشات مى گيرد آدمى را از راه بيرون
مى برد و از خويش بيگانه مى كند و اين
يعنى خطر وقفه افتادن در جريان پيشرفت يك حقيقت (و
بدين نحو در جريان «خير»).
|
|
|
پس
مى توان «شر» را در يك عبارت تعريف كرد: شر
يعنى وقفه افتادن در [رخداد] يك حقيقت بر اثر فشار
علايق و منافع جزيى يا فردى. حتى موردى كه شما
پيشتر نقل كرديد _ زنى كه پنج كودك خود را در آب
خفه مى كند _ از اين بصيرت نسبت به امور نشات
مى گيرد. بحثى كه شما در توجيه آن پيش
كشيديد، بى معنى است: خب، معلوم است كه هر
كسى «مستعد» هر چيزى هست. آدم همه جا
انسان هاى خوب و شريفى را مى بيند كه
بدل به شكنجه گرانى بى رحم مى شوند
يا شهروندان آ رام و صلح طلبى را كه سر
هيچى يا بر سر امور بى اهميت چونان درندگان
به جان خلق مى افتند. به عقيده من، در اين
واقعيت هيچ نكته شايان توجهى وجود ندارد. اين تنها
به ما يادآورى مى كند كه نوع بشر اولاً در
زمره حيوانات است و از اين حيث مقهور
پست ترين علايق و خواهش هاى خويش است؛
وانگهى بايد اضافه كنم كه سود و منفعت آنگونه كه
در نظام سرمايه دارى فهم مى شود، صرفاً
رسميت قانونى دادن به اين علايق و
خواهش هاست. اين جور چيز ها ربطى به
موضوع خير و شر ندارد، اين صرفاً بحث سوائق و
غرايز است. سئوال از معناى شر زمانى آغاز
مى شود كه آدم بتواند بگويد كه دارد از كدام
معناى خير حرف مى زند. به اعتقاد من، واقعه
كشتن پنج فرزند در واقع با نوعى انكار وحشيانه خير
ارتباط دارد كه در قالب نوعى فرآيند عشق به وقوع
مى پيوندد. در هر حال، تنها در اين حالت است
كه سخن گفتن از شر معنى دارد. انسان به ياد اسطوره
مده آ مى افتد. او نيز بچه هايش را
مى كشد و اين، به مفهوم تراژيك كلمه، شر
محسوب نمى شود؛ زيرا اين قتل به تمامى بر عشق
او به جيسن متكى است[در اساطير يونان، جيسن نام
پهلوانى است كه با گروهى براى به دست آوردن پشم
زرين قوچ بالدارى افسانه اى سوار بر
كشتى به جست وجو مى پردازند. مده آ
نام شاهزاده خانمى است كه جادو مى داند و
جيسن را يارى مى دهد تا به پشم قوچ پرنده دست
يابد. آن دو دل به هم مى بازند و صاحب
فرزندانى مى شوند. اما زمانى كه جيسن تصميم
مى گيرد با زن ديگرى ازدواج كند، مده آ
بچه هايشان را مى كشد. م]
• پس از
نظر شما انسان از آن حيث كه حيوان است در قلمروى
مادون قلمرو خير و شر به سر مى برد (چندان كه
افعالى چون شكنجه، به معناى درست كلمه «شر»
نيستند)؟ آيا آدمى اخلاقاً ملزم نيست كه سوژه شود
و به مرتبه فاعليت درآيد (به جاى اينكه در مرتبه
حيوانى بماند)؟ آيا اين يك الزام يا تكليف اخلاقى
نيست؟ و بدين ترتيب، آيا ناكامى فرد در سوژه شدن و
رسيدن به مقام فاعليت شكستى اخلاقى نيست؟
اين
سئوال عملاً دو برداشت معمول از اخلاقيات (و
بنابراين دو تصور عام از تمايز ميان خير و شر) را
با هم درمى آميزد: برداشت «طبيعى» كه برگرفته
از آ راى ژان _ ژاك روسو است، و برداشت
«صورى» كه از كانت سرچشمه مى گيرد:
۱- بنا
بر اخلاقيات «طبيعى» هر انسانى در آگاهى و وجدان
خود به وضوح درمى يابد كه چه چيز هايى
بد است. بر اين اساس، «شر» تنها در مورد انسانى كه
هنوز از مرتبه حيوانى گذر نكرده وجود دارد. مثال
اين شر همان شكنجه است.
۲- بنا بر اخلاقيات
«صورى»، تكليف و الزامى عام در كار است كه فراتر
از هر موقعيت خاص يا فردى شامل حال همه
مى شود و بنابراين، شرى عام وجود دارد كه آن
نيز از اوضاع و احوال جزيى مستقل است. نمونه اين
الزام تكليفى است كه جملگى افراد را ملزم به سوژه
شدن (رسيدن به مقام فاعلى) و برگذشتن از
خوى هاى حيوانى سرشته در نهاد بشر
مى كند. اين بد است كه كسى از بدل شدن به
فاعلى كاملاً انسانى سر باز زند، صرف نظر از
اينكه اين بدل شدن براى هر كسى در چه شرايط فردى
خاصى روى دهد.
خب، بايد به صراحت بگويم كه من
با هر دو برداشت ياد شده به كلى مخالف ام. به
عقيده من، وضع طبيعى انسان مادام كه در مرتبه
حيوانى است هيچ رابطه اى با قلمرو خير و شر
ندارد. همچنين عقيده دارم، الزام برخاسته از
اخلاقيات صورى كه در مفهوم «امر مطلق» كانت تبلور
يافته عملاً وجود خارجى ندارد. همان مثال شكنجه را
در نظر بگيريد. امپراتورى روم در عصر خود تمدنى بس
پيچيده و پيشرفته داشت كه در آن شكنجه را نه تنها
«شر» نمى شمردند كه حتى آن را چونان نمايشى
باشكوه و تماشايى ارج مى نهادند. در
استاديوم هاى رم آدميان طمعه ببر ها
مى شدند؛ آدميان را زنده زنده
مى سوزاندند؛ تماشاگران از نظاره دو جنگاورى
كه به جان هم افتاده گلوى هم را مى دريدند
غرق لذت مى شدند. پس چگونه مى توان قبول
كرد كه شكنجه براى هر انسانى كه در مرتبه حيوانى
است، شر است؟ آيا ما به همان اندازه كه سنكا
[حكيم، دولتمرد و نمايشنامه نويس نامدار قرن
اول ميلادى كه آموزگار امپراتور روم، نرون، نيز
بود] و ماركوس اورلپوس [پادشاه فاضل روم در قرن
دوم كه به عقايد فلسفى رواقيان گرايش داشت] حيوان
بودند، حيوان نيستيم؟ وانگهى در همين عصر حاضر،
نيرو هاى مسلح كشور متبوع من، فرانسه با
تاييد رسمى حكومت هاى وقت و نظر مساعد اكثريت
افكار عمومى، در دوران نبرد الجزاير تمامى
زندانيان را شكنجه مى كرد. خوددارى از شكنجه
پديده اى تاريخى و فرهنگى است و به هيچ وجه
مبتنى بر طبيعت بشرى نيست. به طور كلى، انسان از
آن حيث كه حيوان است همان قدر كه با دل رحمى
آشنايى دارد، بى رحمى را هم مى شناسد؛
هر دو به يك پايه طبيعى اند و هيچ يك به حوزه
خير و شر مربوط نمى شود. آدمى از سويى خود را
در موقعيت هايى مى يابد كه در آنها به
طور قطع بى رحمى مفيد و حتى ضرورى است و از
سوى ديگر موقعيت هايى را سراغ دارد كه در
آنها دل رحمى چيزى جز تحقير ديگران
نمى تواند باشد. در ساختار وجود بشر از آن
حيث كه حيوان است، هيچ چيزى نمى توان يافت كه
بر پايه آن بتوان مفهوم شر و همچنين مفهوم خير را
استوار ساخت.
اخلاقيات صورى هم كمكى به حل
مسئله خير و شر نمى كند. راست آن است كه
الزام افراد بشر به سوژه (فاعل) بودن هيچ معنايى
در بر ندارد؛ چرا كه: امكان سوژه شدن وابسته به ما
نيست، اين امكان در گرو رخدادى است كه در اوضاع و
احوالى كه همواره يكه و منحصر به فردند به وقوع
مى پيوندد. تمايز ميان خير و شر اولاً مستلزم
يك سوژه است و بدين قرار در مورد آن مصداق ندارد.
هميشه براى يك سوژه است كه «شر» امكان بروز وجود
مى يابد. نه براى انسانى كه هنوز در مرتبه
حيوانى است و سوژه نشده است. مثلاً اگر چنانچه در
دوران اشغال فرانسه به دست نازى ها [كه اوضاع
و شرايطى يكه و منحصر به فرد محسوب مى شود]
من به نهضت مقاومت بپيوندم، آن گاه در آستانه
فاعل يا سوژه اى تاريخى شدن قرار
مى گيرم. از دل اين فرآيند سوژه شدن، من
مى توانم «شر» را بازشناسم (خيانت به وطن، لو
دادن همرزمان، همدستى با نازى ها و نظاير
اينها). همچنين مى توانم برون از محدوده
هنجار هايى كه به صورت عادت درآمده اند،
بگويم «خير» چيست. آرى، چنين است كه نويسنده شهير
مارگريت دوراس حكايت مى كند كه چگونه بنابر
دلايلى كه مربوط به مقاومت در برابر نازى ها
مى شد، در شكنجه خيانت كاران شركت كرده
بود. تمايز ميان خير و شر به كلى از بطن فرآيند
سوژه شدن سر برمى آورد و به تناسب اين «شدن»
تغيير مى كند (چيزى كه من، خود، آن را فلسفه
مى خوانم: ظهور و شدن يك حقيقت). خلاصه
بگويم: هيچ تعريف «طبيعى »اى از شر وجود
ندارد، شر همواره آن امرى است كه در موقعيتى خاص
مايه تضعيف يا تخريب يك سوژه مى شود و بدين
قرار، تصور شر يكسره وابسته به رخدادهايى است كه
از خلال آنها سوژه خود را مى سازد و قوام
مى بخشد. اين سوژه است كه تعيين مى كند
شر چيست، نه اين كه مفهومى «طبيعى» از شر معين
سازد كه سوژه يا فاعلى «اخلاقى» چه چيز است.
همچنين هيچ امرى صورى مطلقى در كار نيست كه از روى
آن بتوان شر را حتى به نحو سلبى تعريف كرد. در
واقع، هر امر مطلقى مستلزم آن است كه سوژه يا فاعل
امر مطلق از پيش شكل گرفته باشد، آن هم در اوضاع و
شرايطى مشخص. بنابراين هيچ امر مطلق و حكم قاطعى
كه سوژه شدن فرد را ضرورى سازد وجود ندارد، چنين
امر يا حكمى مطلقاً بى معنى است و به همين
سبب است كه شر هيچ صورت كلى و عامى ندارد زيرا شر
تنها به منزله قضاوتى كه يك فاعل در يك موقعيت و
بر مبناى پيامدهاى افعال خودش در آن موقعيت صورت
مى دهد، وجود مى تواند داشت. بدين اعتبار، يك
عمل واحد (مثلاً كشتن) ممكن است در يك موقعيت
سوژه دار [بسترى كه تعلق به فاعل آن عمل
دارد] شر باشد و در موقعيتى ديگر، از لوازم ضرورى
«خير» گردد.
به ويژه تاكيد مى كنم كه از
ديد من، ضابطه «احترام به ديگرى» هيچ تاثيرى در
تعريف جدى خير و شر ندارد. آخر به من بگوييد، وقتى
شما در جنگ در برابر دشمن ايستاده ايد، زمانى
كه زنى با بى رحمى تركتان گفته و سراغ مرد
ديگرى رفته، زمانى كه بايد در مورد آثار «هنرمند»ى
ميان مايه و معمولى قضاوت كنيد، زمانى كه علم
با تاريك انديشى فرقه اى دانش ستيز
مواجه مى شود و موقعيت هايى از اين دست،
«احترام به ديگرى» چه وجهى دارد؟ راستش را
بخواهيد، در بيشتر موارد «احترام به ديگرى»
زيان بار است، شر است. به ويژه هنگامى كه
سوژه يا فاعل براى آن كه عملش عادلانه و معقول
باشد، مى بايد در برابر ديگران مقاومت كند و
چه بسا از ديگران نفرت داشته باشد. در چنين اوضاع
و احوالى (نظير درگيرى هاى خشن، تحولات
اساسى، عشق هاى پرشور و آفرينش هاى
هنرى) است كه پرسش از معناى شر به درستى براى سوژه
مسئله مى شود. شر به عنوان امرى طبيعى
يا قانونى محتوم وجود ندارد. شر در فرآيند يكه و
منحصر به فرد ظهور و شدن حقيقت وجود دارد و تغيير
مى يابد.
•در پاسخ به سئوال اول ما اشاره
كرديد كه «بر ماست كه «حقوق» را، نه فقط در سياست
كه نيز در عرصه زندگى هر روزه، بر مبناى حقيقت و
بر مبناى خير از نو برسازيم.» اخلاق مبتنى بر
حقايق را چگونه مى توان به اقتضاى شرايط به
كار بست و چگونه مى توان از روى آن بديلى
براى تصور رايج از «حقوق بشر» ارائه كرد؟ اگر ممكن
است در اين باره توضيح بيشترى بدهيد.
بگذاريد
از نزديك ترين واقعه اين سال ها نمونه
بياورم: حمله هولناك جنايت كاران به
برج هاى نيويورك در ۱۱ سپتامبر،
واقعه اى كه هزاران تن كشته بر جاى نهاد. اگر
بخواهيد بر مبناى اخلاقيات معطوف به حقوق بشر
استدلال كنيد، هم سخن با آقاى بوش خواهيد گفت:
«اينها يك مشت تروريست جنايت كارند. جنگ ما
نبرد خير است با شر، حق با باطل.» ولى انصافاً
سياست هاى جناب بوش در كشورهايى نظير فلسطين و يا
عراق خوب بوده؟ با گفتن اين كه اينان مردمانى شرير
و شيطان صفت اند، يا اين كه به حقوق بشر
احترام نمى گذارند، آيا مى توان چيزى از
ذهنيات و روحيات آنانى كه خود را به دست خويش با
بمب مى كشند فهميد؟ آيا به اين واسطه كه
سياست هاى قدرت هاى غربى و به طور مشخص،
دولت آمريكا به كل عارى از ابتكار عمل و هرگونه
ارزشى بوده، جهان ما لبريز از ياس و خشونت نگشته
است؟ براى مقابله با هر جنايتى، به ويژه جنايات
هولناك، مى بايد براساس حقايق سياسى ملموس و
انضمامى فكر كرد و دست به عمل زد نه اين كه زمام
عقل را به دست انواع قالب ها و
كليشه هاى اخلاقى سپرد. جهانيان همه خوب
درمى يابند كه سئوال واقعى چيست: آخر چرا
سياست هاى قدرت هاى غربى، ناتو، اروپا و
آمريكا تا بدين حد از فضاحت در حق دو سوم ساكنان
زمين ناعادلانه و به دور از انصاف است؟ چرا كشته
شدن پنج هزار آمريكايى بايد به بروز جنگى چنين
خانمانسوز انجامد، در حالى كه جان باختن پانصد
هزار نفر در رواندا و به كام مرگ رفتن ده ميليون
آفريقايى بر اثر ايدز ارزش عصبانيت و خشم را
ندارد؟ يكى نيست بگويد چرا بمباران غيرنظاميان در
ايالات متحده شر است ولى ريختن بمب بر سر مردمان
بغداد و بلگراد در سال هاى اخير يا مردمان
هانوى و پاناما خير است؟ اخلاق معطوف به حقايق از
بطن موقعيت هاى ملموس و انضمامى سر
برمى آورد و نه از دل يك حق انتزاعى يا يك شر
نمايشى. مردم جهان اين موقعيت ها را
مى شناسند و كل جهان مى تواند در حالتى
بى طرفانه و عارى از غرض ورزى كه خود
زاييده جور و بى عدالتى حاكم بر اين
موقعيت ها است، دست به عمل بزند. تشخيص شر در
سياست اصلاً سخت نيست: چرا كه نابرابرى حاد در همه
چيز موج مى زند؛ در شرايط زندگى، در ثروت، در
قدرت. خير همانا برابرى است. آ خر تا كى
مى خواهيم در برابر فجايع موجود تمكين كنيم:
اين كه كل ميزان آب سالم و مدرسه و بيمارستان و
غذاى كافى كه براى تمام افراد جامعه بشرى لازم
داريم معادل است با ميزان عطرى كه كشورهاى متمول
غربى تنها در يك سال مصرف مى كنند؟ اين سئوال
نه به حقوق بشر مربوط مى شود نه به اخلاقيات.
مسئله، مسئله نبردى است بنيادين در راه برابرى همه
مردمان زمين، جنگى تمام عيار با قانون
سودجويى، خواه در ابعاد فردى خواه در مقياس
ملت ها.
بر همين قياس مى توان «خير»
را تعريف كرد: خير در كنش هنرى عبارت است از ابداع
صورت ها و قالب هاى نويى كه حاوى معناى
عالم باشند. خير در علم يعنى جسارت فكر و انديشه
آزاد و لذت ناشى از شناخت دقيق. خير در عشق يعنى
درك اين كه به راستى معناى تفاوت چيست، درك اين كه
وقتى در عشق يكى دو تا مى شود و ديگر يك
نيست، چه چيز بايد عالمى نو برپا كند و بدين قرار،
شر همان دورهاى باطل آكادميك يا تجارت «فرهنگى»
است، دانشى است كه در خدمت افزايش سود نظام
سرمايه دارى قرار گيرد، تمايلات جنسى است كه
آلت دست كام جويى [و سرخوشى] صرف
مى شود. اخلاق معطوف به حقايق همواره و در
احوال و شرايطى ملموس و معين، به دفاع از راستى و
حقيقت در مقابل هجوم چهار صورت بنيادين شر
مى پردازد: تاريك انديشى،
دانشگاه زدگى تجارى، سياست مبتنى بر سودجويى
و نابرابرى، و بريريت و توحش در روابط
جنسى.