سال اول - شماره۲۳۱
يكشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۳ - ۱۵ جمادى الاول ۱۴۲۵ - ۴ جولاى ۲۰۰۴
جنبش هاى ضد جهانى شدن يا جزيى از فرآيند جهانى شدن
ايلنا: يك استاد دانشگاه معتقد است؛ جنبش هايى از قبيل بنياد گرايى، هويت جويى و قوم گرايى، جزيى از فرآيند جهانى شدن بوده و هدف آن وارد كردن امر عام (مدرنيزاسيون) به زبان خاص مردم است تا همگان از آن استفاده كنند. در بيست وچهارمين نشست از سلسله جلسات گفتارهاى فرهنگى وزارت ارشاد، دكتر كمال پولادى، مدرس و عضو هيات علمى دانشگاه آزاد اسلامى كه با عنوان«ابعاد جامعه شناسى جهانى شدن» سخن مى گفت، جهانى شدن را فرآيندى آشنا و در عين حال پيچيده و قابل مطالعه عنوان كرد و گفت: جنبش هاى ضد جهانى شدن مثل بنيادگرايى، هويت خواهى و قوم گرايى، امروزه از مسائل مطرح در جوامع رو به توسعه است؛ با ديد سطحى اين جنبش ها ضد جهانى شدن هستند، ولى رابرتسون همه پديده هاى ضد جهانى شدن را در فرآيند جهانى شدن مورد بررسى قرار مى دهد. وى جهانى شدن را مرحله تازه اى از اجتماعى شدن ظرفيت توليد جامعه بشرى تعريف كرد و ادامه داد: بنابراين، فرآيند جهانى شدن چيز تازه اى نيست و در همه دوران تاريخ بشر وجود دارد، اما در دوران معاصر و با ورود به دوران سرمايه دارى و امپرياليسم، به خصوص بعد از دهه ۷۰ ما وارد دوران تازه اى شده ايم.

وى تصريح كرد: جهانى شدن پروسه ضرورى حركت تاريخى نيروهاى درك جامعه و جزء پويايى يك جامعه و گريزناپذير است اما جهانى سازى پروژه اى است كه دولت هاى بزرگ، در راستاى اهداف اقتصادى و سياسى خود دنبال مى كنند و صحبت ما در اين ميان بر جهانى شدن به معناى يك پروسه متمركز است. پولادى به بنيادگرايى و جنبش هاى هويت خواهى اشاره و تصريح كرد: مظاهر سطحى جهانى شدن به مانند سلوك هاى مختلف رفتارى، نحوه خاص پوشش ظاهرى افراد و مد شدن نوشابه و غذاى خاص، همه نشان از يك پارچه شدن عرصه توليد و مصرف در سطح جهانى است. پولادى به گفته ژانوسى درباره متولد شدن جامعه شناسى با يك چهره دوگانه اشاره كرد و گفت: جامعه شناسى در شرايطى پيچيده و تلاقى جهانى شدن با ناسيوناليسم متولد شد، از منظرى ديگر، جامعه شناسى با جهانى شدن زاده شد و بيشترين ابعاد كارى اولين بنيان گذاران جامعه شناسى بر مساله جهان، به دنباله نگاه عام گرايى به عصر روشنگرى بود. پولادى سپس به نظارت پارسونز مبنى بر سير جوامع از سنتى به مدرن اشاره كرد و تولد جامعه شناسى جهان سوم را يادآور شد و گفت: مشخصه بارز اين جامعه شناسى، مخالفت با الگوهاى غربى است و معتقد است كه ورود جامعه شناسى غربى به جهان سوم، پايه گذار نوعى جامعه شناسى التقاطى است كه وجهه عمده آن مونتاژ شدن نظرات جامعه شناسان غربى توسط جامعه شناسان ملى گراى جهان سومى است. پولادى به مفهوم جهان بودگى در برابر جامعه بودگى و لزوم پذيرش آن اشاره و تصريح كرد: الگوى تكامل تك خطى در ديدگاه جهان بودگى نقد مى شود، زيرا بر اساس الگوى تك خطى همه جوامع به تعابير مختلف از پيوستگى مكانيكى به سوى پيوستگى ارگانيكى هدايت مى شوند؛ جهان پيشرفته پيوستگى ارگانيكى دارد، زيرا نظام بازار و سرمايه دارى ابعاد مختلف جامعه را به مثابه موجود زنده مى نگرد، درحالى كه در شرايط پيوستگى مكانيكى جامعه شناسى پديد نمى آيد. پولادى ادامه داد: در جوامع سنتى، بافت اجتماعى مبتنى بر شمول گرايى است؛ به اين معنا كه تمايز طبقات، جايگاه هر طبقه را معين مى كند. در جامعه مدرن قراردادها معتبر بوده و در پيدايش فرد و جدا شدن آن از جماعت، امت، عشيره و قبيله نقش مهمى دارد و در نهايت جامعه شناسى در گذر از شمول گرايى به قرارداد پديد مى آيد. پولادى سپس به نظرات ارائه شده توسط والرشتاين و رابرتسون اشاره و تصريح كرد: والرشتاين عوامل اقتصادى را پايه و جهان را سلسله مراتبى متشكل از مركز و پيرامون مى داند كه اين دو با هم در ارتباط متقابل بوده و عدم پيشرفت يكى با توسعه جامعه ديگر ارتباط دارد؛ به عبارت ديگر جهان توسعه نيافته جزيى از جهان توسعه يافته است. مترجم كتاب «جهانى شدن» نوشته رابرتسون ، به ايراد وارده از جانب رابرتسون به والرشتاين مبنى بر ناديده انگاشتن عامل فرهنگ اشاره كرد و گفت: رابرتسون به فرهنگ، توجه ويژه اى كرد و در اين ميان به عنصر بازانديشى جايگاه والايى بخشيده، زيرا معتقد است؛ جوامع تحت فشارهاى نظام و ساختار و ضرورت نبوده، بلكه مى توانند بازانديشى نيز داشته باشند. پولادى در انتها يادآور شد: حركت هاى بنيادگرايانه، هويت جويى و به طور كلى جرياناتى كه امروزه ضد جهانى سازى لقب گرفته اند، در نظر رابرتسون جزيى ازفرآيند جهان شدن است، زيرا هويت در جهانى شدن جايگاه خاصى دارد و جزيى از حركت جهانى شدن بوده و هدف اين جنبش ها برگرداندن امر عام (مدرنيزاسيون) به زبان خاص همگان است تا اين فرآيند براى همه قابل فهم باشد.
تجزيه و تحليل نظامى نهج البلاغه
ايسنا: كتاب تجزيه و تحليل نظامى با عنوان «ذوالفقار» توسط دو تن از كاركنان ستاد مشترك ارتش تدوين و در مؤسسه انتشارات هفت با شمارگان ۲۰۰۰ نسخه به چاپ رسيد. به گزارش ايسنا به نقل از روابط عمومى ارتش، كارمند سيدامير معصومى و سرگرد زرهى ستاد سورنا كيانى به عنوان مؤلفين اين كتاب مى گويند: براى تدوين اين مجموعه تمامى خطبه ها، نامه ها، سخنان و كلمات قصار امام على (ع) در نهج البلاغه مورد بررسى قرار گرفته و اكثر مواردى كه مربوط به مباحث جهاد، دفاع، تاكتيك هاى رزمى، اخلاق جنگ و دعاهاى امام در ميدان نبرد است استخراج گرديده است. در اين كتاب توضيحات ديگرى تحت عنوان تحليل جهت آشنايى بيشتر خوانندگان با فلسفه بيانات امام على (ع) و ريشه هاى قرآنى اوامر ايشان اضافه شده است. همچنين بخش مربوط به تحليل نظامى خطبه ها كه مهمترين قسمت اين تحقيق را تشكيل مى دهد توسط سرگرد زرهى ستاد سورنا كيانى نگارش يافته است. در ترجمه اين كتاب از نثر محمد جعفر امامى و محمدرضا آشتيانى استفاده شده كه در نهج البلاغه مربوطه تحت نظر حضرت آيت الله مكارم شيرازى تدوين و به چاپ رسيده است.
منابع فكرى صدرالمتالهين
ميراث خبر: «منابع فكرى صدرالمتالهين» موضوع سيزدهمين نشست «مركز نشر ميراث مكتوب» بود كه در اين هفته برگزار شد. در اين نشست كه دكتر اكبر ثبوت نيز در آن حضور داشت برگزار شد، نخست مقاله ارسالى دكتر «عليرضا ذكاوتى»، نويسنده كتاب «ماجرا در ماجرا» درباره افكار و آثار ملاصدرا، خوانده شد. ذكاوتى، در مقاله «پى جويى منابع ملاصدرا» در ابتدا ضمن اشاره به منابع اصلى فكرى ملاصدرا يعنى چهار جريان حكمت «مشاء، حكمت اشراق، عرفان و كلام و تسلط و مهارت وى بر جريان هاى ياد شده، با ذكر نمونه هايى، برخى از ديدگاه هاى فلسفى ملاصدرا را برگرفته از آثار و انديشه هاى عرفا و حكماى پيشين خود دانست. او به سير تاريخى اقوال كسانى كه معتقدند ملاصدرا بدون ذكر ماخذ، آرا و انديشه ها را نقل مى كرده، پرداخت و در انتها به فصلى از اسفار اشاره كرد كه عين الفاظ «رسائل اخوان الصفا» در آن به كار رفته است. او در پايان به اقتباس ملاصدرا و تاثير وى از غزالى در مقوله سير و سلوك و برخى نكات تفسيرى پرداخت. سخنران بعدى دكتر «اكبر ثبوت»، ضمن مقدمه اى كوتاه به ديدگاه ملاصدرا درباره تعصب و تقليد اشاره كرد و اين كه شارحان و پيروان انديشه هاى ملاصدرا نيز، همچون استاد خويش، تقليد و تعصب را تخطئه كرده، خود نيز به نقد انديشه هاى اساتيد خود پرداخته اند. سپس به طرح شبهه و استدلال گروهى كه به اقتباس ملاصدرا از ديگران بدون ذكر ماخذ معتقدند، پرداخت. از ديد او در دوره ناصرى مرحوم «جلوه» براى نخستين بار اين شبهه را مطرح كرد و سپس افراد ديگرى چون «آقا ضياء درى» همان شبهات را به شيوه اى افراطى تكرار كردند. وى در ادامه در مقام پاسخ به شبهه ياد شده، ضمن نقل سخنان الهى قمشه اى تصريح كرد كه اين شيوه در ميان شاعرانى چون حافظ نيز مرسوم و متداول بوده است. حافظ در بسيارى از موارد در وزن، قافيه و مضمون از شاعران ديگر اقتباس كرده و گاه عين الفاظ شاعر ديگر را در ميان اشعار خود به كار برده است. اما آنچه مهم است اين كه اين كار به انگيزه انتساب كارهاى ديگران به خود نبود. چون در آن شرايط زمانى، اشعار شاعران ديگر شناخته شده بود و كسى نمى توانست آن شعر را به خود منتسب كند. دقيقاً همين نكته در اقتباس ها و نقل قول هاى ملاصدرا نيز صادق است. به طور قطع عبارات ابن سينا، شيخ اشراق، ابن عربى و ديگران براى اهل انديشه شناخته شده بود و ملاصدرا هيچ گاه درصدد انتساب آنها به خود نبوده است و به همين دليل اين شبهه در زمان او اصلاً مطرح نبود. اما به تدريج كه آثار وى به عنوان آثار درسى مطرح شد و فاصله زمانى، بيشتر شد براى برخى اين گمان پيدا شد كه ملاصدرا در اقتباس هاى خود، درصدد انتساب آرا به خود بوده است.
روشنفكرى ، متن و سنت
ژن ها و فرهنگ
به خانه آوردن
039231.jpg
ترجمه محمدعلى عسگرى:على حرب از روشنفكران سابقاً چپگراى عرب است كه پس از تحولات بلوك شرق رفته رفته به سوى نوعى «روشنفكرى دينى»گرايش يافت. بخش نخست مصاحبه با او را پنج شنبه گذشته خوانديد.

• هگل گفته است «مسيحيت تنها راه به سوى انقلاب فرانسه است» اين ديدگاه در جهان امروز طرفداران بيشترى پيدا مى كند. تحليل شما در مورد روند رو به رشد بنيادگرايى چيست؟

واگذارى تشخيص رابطه بين متون و سنت گذشتگان به يك نهاد براى قضاوت يا محكوم كردن ديگران امرى تأسف بار است. از اينجاست كه يك بنيادگرا به خود اجازه مى دهد تا هر كسى را چون او فكر نمى كند متهم به كفر يا مزدورى يا خرافه گويى كند. فقر و بيكارى از عواملى است كه موجب مى شود تا از توده ها در پروژه هاى شموليت گرا استفاده شود و از آدم ها ابزارى براى اجراى مقاصد خود بسازند. البته ممكن است در بعضى مثل بنياد گرايى اسلامى اساساً عقل و فرهنگ تعطيل شده باشد. در آمريكا نيز همين طور است. آنها به گونه اى رفتار مى كنند كه گويى وظايف متعالى نجات بشريت بر عهده آنها گذاشته شده است. به نظر من عواملى وجود دارد كه من نام آن را امنيت فرهنگى مى گذارم.

فاجعه هاى زيست محيطى و بيمارى ها در كنار خشونتى كه الان وجود دارد و نظير آن در تاريخ پيدا نمى شود به اضافه هراس تكنولوژيك امروز، بين آنچه را انسان انجام مى دهد و آنچه انتظار دارد شكاف انداخته است. قدرت بشر عملاً فزونى يافته اما در عوض توان او براى برآوردن انتظاراتش كاهش پيدا كرده است. اينها همه بسيارى را به انديشيدن به جهان ماورايى سوق مى دهد. همچنين شهوت درندگى و منطق تفرد گرايى و خوش بينى نژادى همه و همه كمينگاه نزاع هاى بشرى شده است. اين خوى برجسته شدن و تفرد گرايى از همين ها تغذيه مى كند و به صورت يك خشونت «برتر» خود را بروز مى دهد به اين اعتبار كه ما در عصر ابزار هاى «برتر» زيست مى كنيم.

•به نظر شما چه راه حلى براى مهار كردن همه اينها وجود دارد؟

من يك سخنرانى تحت عنوان «انسان فروتر» داشتم. من مى گويم شان ما بسيار پايين تر از آن چيزى است كه ادعايش را داريم. بايد از كاربرد واژه هاى قدسى و متعالى و كامل و مثالى كه جز ويرانى چيزى در پى ندارد، كاست. بعضى معتقدند بهترين امت هستند. كسانى ديگر معتقدند آنها الگويى برترند. از دل همين برترى جويى خفقان آور، منطق به حاشيه راندن ديگران پديد مى آيد. ما خودمان را از حيوانات پيشرفته تر مى دانيم حال آنكه حيوان نه به خود آسيبى مى رساند و نه به ديگرى. برعكس ما هم به خودمان و هم به ديگران، حتى حيوان آسيب مى رسانيم. ما موجوداتى هستيم كه مى شناسيم و ادعاى هوشمندى مى كنيم اما به اندازه ادعا هاى خودمان تخريب مى كنيم.

•چه چيزى تاريخ را به حركت درمى آورد و آيا مى توان در مورد آن پيش بينى كرد؟

تاريخ را بشر مى سازد. اما اين بدان معنا نيست كه بشر به طور مطلق قوانين تاريخ را در چنگ خود دارد يا آن را هر طور بخواهد به پيش مى برد.

•اراده بالا هم در اين باره نقش دارد... نظر شما چيست؟

ما با اراده بالا نمى توانيم اين قوانين را پشت سر بگذاريم، بلكه خود واقعيت است كه اين قوانين را نشان مى دهد. البته ما گاه خودمان هم واقعيت ها را خلق مى كنيم. به طور مثال من وقتى اعلام جنگ مى كنم حادثه اى را به وجود مى آورم. اما همين حادثه ممكن است عليه من باشد، زيرا تاثيرات و پيامد هايى دارد كه براى من ناشناخته است. چون هر حادثه اى كه واقع مى شود در دل خود امكاناتى را پديد مى آورد و مى تواند ابعاد متعددى داشته باشد. ما بر اين باوريم كه بر خود يا وقايع سيطره داريم اما اين يك توهم بزرگ است. امروزه پس از قرن ها سخن از عقلانيت و خردمندى و اينكه مى گويند جهان سازماندهى محكمى پيدا كرده همين واقعيت است كه آدمى را غافلگير مى كند. پس اين خشونت ها چيست؟ حوادثى كه به طورى غيرمنتظره ما را در هم مى كوبند.

ما بايد در مورد خيلى مسائل تجديدنظر كنيم. واقعيت يك فرآيند ساده نيست. متنى را كه من مى نويسم، عليه من برمى خيزد. چون هر خواننده اى آن را به گونه اى مى خواند كه مولف در نظر نداشته و هر خواننده اى قرائتى متفاوت با ديگرى دارد. وقتى مفهوم يك پديده اين طور تغيير مى كند و تحول مى يابد حال اين يك متن باشد يا يك واقعيت نظير جنگ باشد يا كتاب قرآن، هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه معناى درون آن پديده را در قبضه خود گرفته است.

كسانى كه ادعا مى كنند تفسير و معنا را در انحصار خود دارند بيش از هر كس ديگرى آموزه ها و اصول مطرح شده در اسلام و دين را نقض مى كنند. بررسى انقلاب فرانسه و رنسانس نيز به همين ترتيب است. چرا انقلاب فرانسه يا حوادث ۱۱ سپتامبر به وجود آمد؟ اينها همه نمى تواند يك تفسير واحد داشته باشد. پس از آنجا كه ما بر معنا سيطره نداريم بهتر است در واقعيت ها و افكارمان تجديدنظر كنيم، به گونه اى كه بتوانيم واقعيت ها را در كنترل يا بر قوانين تاريخ آن چنان كه ماركس مى گفت مسلط شويم. امروزه آدمى به رغم شعار هاى فراوانش ناتوان است زيرا خشونت و فقر و سلطه گرى رو به فزونى مى رود.

كسانى معتقدند كه مى توانند طرحى را پيش گرفته و آن را اجرا كنند، اما اين يك توهم بزرگ است. من اگر موفق شوم معنايش اين خواهد بود كه انديشه اى كه از آن شروع كرده ام تحول پيدا كرده و اهدافى كه درپى آنها بودم تعديل شده است. صنعت يك تبديل است نه توليد. اصلاً توليد يا نوآورى بدون تبديل شدن وجود ندارد. نوآورى يك تبديل به شيوه اى ثمربخش است. از اين رو هيچ كس نمى تواند فكر كند كه راه حل بهتر يا نهايى را چنان كه بسيارى ادعا مى كنند، در اختيار دارد. كسانى هستند كه شعارهايى داده و مى گويند: هيچ راهى جز سوسياليسم نيست، اسلام تنها راه حل است، جامعه مدنى تنها راه حل است، دموكراسى تنها راه حل است و از اين قبيل شعارها. اينها شعارهايى ويرانگر است. چون هر شعارى كه به طور يك سويه و مطلق با آن برخورد شود شكست خواهد خورد. حتى در مورد خرد، آنهايى كه عقلانيت را تقدس مى بخشند، آن را قربانى مى كنند.

•پس اين هرج ومرج و عدم عقلانيت را چگونه بايد تفسير كرد؟ چگونه بايد انفجار اين عقلانيت مدرن را در واقعيت تفسير كرد؟

تقديس عقلانيت وجه ديگر همان تقديس فقاهت است. نوگراها و سنت گراها در جهان ما دوروى يك سكه هستند. بر روى اين زمين جز روزمرگى محسوس و دنيوى و متحول و متغير وجود ندارد و ما در عصر تحولات ريشه اى سهمگين به سر مى بريم. كسى كه امروز دست به كارى مى زند، نمى تواند به داده هايى تكيه كند كه فعلاً در اختيار اوست. زيرا اين داده ها ممكن است فردا تغيير كند و همين بحران زا خواهد بود. ما بايد از پز دادن هاى بشرى دست برداريم. من به همين خاطر خودم را از نوگرايان در شرق و غرب، از چامسكى گرفته تا آدونيس يا از پيتر بورديو تا حسن حنفى يا از ادوارد سعيد تا محمود امين جدا مى دانم. سقف براى اينها هميشه انسانيت است. سنت گرايان و نوگرايان به نظر من دوروى يك سكه اند و هر دو در واقعيت شكست خورده اند.

•اما اينها- سنت گرايان و نوگرايان- مى گويند شكست پروژه آنها به خاطر عمل و اجرا است.

اين بزرگ ترين فريبكارى از سوى اسلامگرايان و نوگرايان است. آنها گمان مى كنند يك الگوى نظرى و مثالى است كه جهان را بهتر مى كند. فرمول من درباره جهان و انديشه از همين اشكال ناشى مى شود. من فقط عقل كاربردى [مصلحت انديش] را مدنظر دارم كه تز من در كتاب «المأزق» بوده است.

•آيا شما هم در كنار شيطان ايستاده و از او دفاع مى كنيد؟

نيچه بسيار مومن تر از آن چيزى بود كه ما تصور مى كنيم. او اگر ايمان نداشت ديوانه مى شد. او در جست وجوى يك ارزش بالاتر بود و براى همين اديان و فلسفه هايى كه جنگ هاى ويرانگر را درپى داشت، نقد مى كرد. نوشته هاى گفتمان نيچه اين است كه او ايمان ندارد، اما نانوشته هايش مى گويد او بسيار بيشتر از آنچه ما تصور مى كنيم ايمان داشت. من يك برائت اضافى هم دارم. براى همين به يك بازى شيطانى كشيده شده ام كه بعضى ها به آن يقين دارند. من بدم مى آيد خودم را اتوپياگرتر از روحانيونى قرار دهم كه به اين بازى زمين يقين دارند. من از عقل خودم استفاده مى كنم اما به معناى خلقى يعنى به اين معنا كه معيارهايى بر عمل من حاكم است و اين معيارها از متن فرهنگ دين اسلام گرفته مى شود.

فرهنگى كه من براساس آن تربيت شده ام. من با قرائت قرآن در خانواده تربيت شده ام. پس اگر خداوند حق است، رابطه من با هر انسانى دو وجه دارد. يكى از جهت معرفتى كه من حقايقى را توليد مى كنم و دوم از جهت عملى حتى اگر گاه لغزيده باشم يا بر سر نزاعى با رقيبانم در واقعيت به كسى ستم كرده باشم باز از كسانى نيستم كه هر معيار يا ارزش يا قاعده اى را تعطيل مى كنند. من آيات روشن قرآن را در تركيب خاطره زبانى و رابطه ام با معناى درون سهيم كرده ام. حتماً اگر عليه آن قيام كرده باشم تحت تاثير آن هستم. حال آنكه اسلامگرايانى هستند كه ادعاى حمايت از متن و متولى گرى آن مى كنند اما از آن هيچ اثرى نپذيرفته اند و رابط آنها با آن متن بسيار ضعيف و سست است. من زاده قرآن هستم. كمااينكه زاده جمهوريت افلاطون و ابن عربى و حتى ميشل فوكو هستم.

منبع: الشرق الاوسط
039234.jpg
ناصر فكوهى :مطالعات رفتار شناسى جانورى(Ethology) از ابتداى قرن بيستم به خوبى نشان داده اند كه رفتارهاى اجتماعى خاص انسان نيستند و در بسيارى از جانوران ديگر مى توان چنين رفتارهايى را مشاهده كرد. و اينكه گفته شود در جانوران اين رفتارها از سر «غريزه» است چندان موضوع را روشن نمى كند.

منشاء رفتارهاى جانورى را در آن واحد در دو عامل مى جويند: از يكسو عامل ژنتيكى- فيزيولوژيكى و در نتيجه سازوكارهاى درونى و كمابيش موروثى و انتسابى در موجود زنده، و از سوى ديگر عامل زيست- محيطى و كمابيش اكتسابى در فرآيند هاى كنش متقابل ميان موجود زنده و پيرامون طبيعى او و البته ميراث داروينى بى شك در اينجا بيشترين تأثير گذارى تاريخى و همچنين بيشترين تداوم را داشته است. با اين وصف هر چند تطورگرايى داروينى و انطباق يافتن آن بر انسان شناسى در طول بيش از يك قرن از نيمه قرن نوزده تا نيمه قرن بيستم، با واكنش شديدى از سوى كاركردگرايان و به خصوص مالينوفسكى و انسان شناسى اجتماعى بريتانيا روبه رو شد،

اما پس از جنگ جهانى دوم، نوتطورگرايان آمريكايى، يعنى كسانى چون لسلى وايت و ژولين استيوارد بار ديگر به اين سنت قدرتمند در انسان شناسى بازگشتند و آن را احيا كردند. بنابراين مى توان گفت كه رفتار شناسى جانورى كه زمانى در ابتداى قرن بيستم آن را تنها با نام كنراد لورنتز(Konrad Lorenz)، دانشمند سوئيسى، و مطالعات او بر پرخاشگرى مى شناختند، توانست با منابعى گسترده كه در آن واحد، از انسان شناسى و از زيست شناسى بيرون مى آمدند، كاملاً رشد كرده و راه را بر بسيارى از رازهاى زندگى انسان از خلال پژوهش بر زندگى جانوران بگشايد.

برخى از رفتارهايى كه تا چند دهه پيش شاخص ترين رفتارهاى انسانى و معيارهايى اساسى براى جدا كردن انسان از جانوران پنداشته مى شدند از جمله زبان، نظام خويشاوندى مبتنى بر ممنوعيت جهانشمول ازدواج با محارم و توانايى ابزارسازى، امروز با پژوهش هاى رفتارشناسى چشم اندازهاى كاملاً تازه اى را به روى ما گشوده اند كه ممكن است تا چند سال آينده بخش بزرگى از ديدگاه هاى ما را درباره آنچه تاكنون «فرهنگ» مى پنداشتيم و حتى آنچه با نوعى غرور و افتخار «نمادگرايى انسانى» مى دانستيم، دگرگون سازند.

در واقع هر اندازه اين مطالعات دقيق تر و عميق تر شده اند مرزهاى ميان طبيعت و فرهنگ به مثابه دو حوزه تفكيك شده و منطبق با رابطه جانور/ انسان، ابهام بيشترى مى يابند و اين پرسش با شدت بيشترى مطرح مى شود كه آيا مى توان در نهايت جهان انسانى و روابط اجتماعى درونى آن را نيز بخشى از طبيعت و قوانين طبيعى به شمار آورد؟ اگر پاسخ به اين پرسش حتى تا اندازه اى مثبت باشد، مى توان پرسش ديگرى را مطرح كرد و آن اينكه آيا مى توان در نهايت علوم موسوم به اجتماعى را با علوم طبيعى انطباق داد؟ آيا اين امكان وجود دارد كه ارگانيسم هاى اجتماعى را تداومى از ارگانيسم هاى طبيعى دانست و بنابراين روابط ميان آنها را با ابزارهاى رايج در علوم طبيعى مورد سنجش و تحليل قرار داد؟ از پاسخى مثبت در برابر اين پرسش ها بوده است كه شاخه زيست شناسى اجتماعى (Sociobiology) بيرون آمده است كه مهم ترين چهره متفكر آن ادوارد او ويلسون(Edward O.Wilson) و مهم ترين كتاب در آن «زيست شناسى اجتماعى: يك تأليف جديد» (۱۹۷۵) از همان متفكر است.

ويلسون با تأكيدى كه بر قدرت طبيعت، از خلال قدرت ژن ها در شكل گيرى زندگى اجتماعى و كيفيت و كميت آن و در نهايت فرهنگ انسانى دارد، اهميت آن گروه از ابعاد اين زندگى را كه تلاش مى شود آنها را از خلال معنى و تفسير تعريف كرد، به زير سئوال مى برد . در حقيقت اگر ما بتوانيم مدل هايى طبيعى را بيابيم كه رفتارها بر اساس آنها و جبراً بر اساس آنها، انجام بگيرند، چگونه خواهيم توانست نفوذ مدل هايى نمادين را در شكل دادن و كنترل و هدايت زندگى اجتماعى بپذيريم.

در چنين حالتى، نمادگرايى صرفاً ساخته اى ثانوى به حساب خواهد آمد كه باور به نفوذ آن بر حيات انسانى بايد كاملاً خيالين تصور شود، هر چند كه اين خيالين بودن نمى تواند مانع از تأثيرگذارى ذهنيت براى ايجاد تغيير هاى رفتارى شود، اما در نهايت ژن ها و مدل هاى طبيعى هستند كه همه چيز را در امر اجتماعى و فرهنگى تعيين مى كنند. در متن زير كه ميشل مورانژ (Michel Morange)از انسان شناسان فرانسوى آن را در مقاله اى با عنوان «زيست شناسى مولكولى و انسان شناسى» (Biologie moleculaire et anthropologie) در گاهنامه «انسان» (Homme) به انتشار رسانده است، تلاش شده است پايه هاى نظريه ويلسون با اتكاى بر آخرين كشفيات ژنتيك به زير سئوال برده شود.

رفتار انسانى، شيوه زندگى، عادت هاى زبانى چگونه به ژن ها مربوط مى شوند؟ ژن ها به راستى چيستند و چه مى كنند؟ آيا بايد همچون زيست شناسان اجتماعى بر آن بود كه ژن ها برخى از رفتارهاى اجتماعى همچون دگردوستى (Altruisme) يا همجنس گرايى را تعيين مى كنند؟

اگر به موضوع از دريچه ديد زيست شناسى مولكولى نگاه كنيم، بايد بگوِييم يك ژن بخشى از آ د ان (ADN) است كه به ساخته شدن يك پروتئين امكان مى دهد. ژن فقط همين است. البته احتمالاً برخى از ژن هاى تنظيم كننده اساسى در شكل گيرى نطفه و به خصوص در رشد مغز وجود دارند. اما مغز ساختار مادى اى است كه به رفتار تطور يافته انسان امكان مى دهد، به زبان، به مناسبات اجتماعى و به قابليت انتزاع در او، و اين در حالى است كه اين ژن هاى تنظيم كننده نيستند كه مغز را مى سازند. اين ژن ها تنها امكان رشد را براى مغز فراهم مى كنند بدون آنكه در ساخت آن تعينى به وجود بياورند. و هر اندازه كه مغز تطور بيشترى مى يابد قابليت هاى كاركردى آن افزايش يافته و ساخت آن كمتر و كمتر از جبرگرايى ژنتيكى سفت و سخت تبعيت مى كند. مغز در بخش بزرگ خود يك ساختار خود سازنده است و مدارهاى نورون هاى آن بر اساس عملكرد خود به خود ثبات مى يابند.

چگونه مى توان در چارچوب مدلى به اين اندازه غير جبرى از ساخت مغز، نظريه هايى را كه بنا بر آنها رفتار هاى انسانى به وسيله ژن ها يا مجموعه هاى ژنتيك تعين مى يابند را توجيه كرد؟ در واقع زيست شناسان اجتماعى دچار لغزشى ناخواسته مى شوند «بين اين فكر كه رفتارها زير نفوذ ژنوتيپ هستند و اين فكر ديگر كه آنها به وسيله ژن ها تعيين مى شوند» . براى روشن شدن اين امر مى توان مثال هاى زيادى آورد. اما در اينجا به يكى از آنها بسنده مى كنيم: «نزديك بينى ناشى از يك نوع معلوليت بسيار موروثى در چشم است. در جوامع ابتدايى كه در آنها امكان اصلاح اين ناهنجارى وجود نداشت، احتمالاً افراد نزديك بين رفتارى بسيار متفاوت نسبت به افراد عادى داشته اند. اما اين امر بدان معنى نيست كه ژن هايى كه تغيير آنها منشاء نزديك بينى هستند (و شايد اينها ژن هايى لازم براى شكل گيرى چشم نيز باشند) مسئول تفاوت رفتارى ميان افراد نزديك بين و افراد غير نزديك بين باشند.

از اين گذشته حتى اگر شاهد تفاوت هاى رفتارى (قابل انتقال به صورت موروثى) باشيم، اين امر به هيچ وجه به معنى جبرگرايى ژنتيكى در مورد آن تفاوت نيست. و در نهايت مى تواند تنها به معنى نوعى جبرگرايى در تفاوت ها باشد. بى شك، رفتارها و قابليت هاى زبان شناختى با ژن ها ارتباط دارند. اما اين ارتباط مى تواند بسيار غيرمستقيم باشد تا حدى كه كاملاً ناممكن است كه پيش بينى كنيم تغييرات ژنتيكى سبب چه تغييراتى در رفتار خواهد شد.

رويكرد زيست شناسان اجتماعى نوعى درك تقليل گرا را نشان مى دهد كه بنابراين مى توان همواره گروهى از وقايع را در سطحى از پيچيدگى، با تكيه بر سطح كمتر پيچيده اى توضيح داد. در حقيقت ولو آنكه همه رفتارهاى ما به ژن هايى كه حاملشان هستيم بستگى داشته باشند، اين ژن ها به هيچ رو نمى توانند آن رفتارها را معين كنند. هر چند نمى توان اختراع كشاورزى را در سطح ژن ها توضيح داد. با اين وجود اگر ميراث ژنتيك انسان با ميمون ها متفاوت نبود، هرگز كشاورزى و دامپرورى در جمعيت هاى انسانى به وجود نمى آمد. بنابراين مطالعه بر ژن هاى انسانى بايد نه به مثابه زنجيره هايى كه رفتارهاى ما را به يكديگر پيوند مى دهند بلكه به مثابه ابزارهايى صورت بگيرد كه به ما امكان مى دهند آنچه هستيم، باشيم.
039237.jpg
عباس كاظمى:عادت ما اين است كه دست خالى به خانه برنگرديم و همواره با خود چيزهايى به خانه بياوريم. هربار كه براى خريد مايحتاج ضرورى مى رويم چيزهايى غير ضرورى نيز مى خريم. خانه ما صندوقچه اى شده است تا در آن زلم زيمبوها و خرت وپرت هاى دنياى دست ساخت بشر را پنهان كنيم. در واقع ما آدم ها ، چيزهاى به اصطلاح ارزشمند خود را در آن جاى مى دهيم و همانند صندوقچه گهگاهى و نه هميشه به آن سر مى زنيم. اما اين چيزهاى به اصطلاح ارزشمند در عصر جديد فوق العاده به چيزهاى ساده و بى ارزش تبديل شده اند. آنها لزوماً ارزشمند نيستند اما باارزش تصور مى شوند.

در واقع ايماژى از اشياى گرانقيمت و مفيد از جانب سرمايه دارى ساخته مى شود. اشيايى كه چندان مورد نياز ما نيستند، باارزش نشان داده مى شوند. خرت وپرت هايى كه بسيار كم مورد استفاده قرار مى گيرند ممكن است به غايت زيبا و دلربا باشند و اين زيبايى كاذب آنها را لازم و مفيد جلوه دهد. در اينجا زيبايى با ضرورت درهم آميخته مى شود. ما اساساً چيزهايى مى خريم و در گوشه اى از منزل رها مى كنيم به اميد آنكه روزى مورد استفاده قرار گيرد يا اينكه به ديگران نشان دهيم كه هرچيزى كه براى انسان امروزى لازم است ما از آن برخورداريم. همين مفهوم غنى بودن و برخوردار بودن است كه ما را به انبار كردن چيزهايى كه شايد روزى به دردمان بخورد وادار مى كند.

انسان امروزى طالب مكنت است، مكنتى كه فقط با داشته هايى قابل نمايش ممكن مى شود. به تعبير اريك فروم داشته هايى كه هويت ما را تعيين مى كند. اين كالاها منزل را به نمايشگاهى رنگارنگ مبدل مى كنند. نمايشگاهى كه نمايانگر قدرت و مكنت صاحبخانه است. درگذشته حجم تملك زمين محمل اين نمايش بود اما امروزه كالاها نقش بيشترى يافته اند. در حال حاضر تملك خرت و پرت هاى جامعه جديد از اسباب بازى هاى كودكان ما تا وسايل مختلف آشپزخانه يا وسايل تزئينى مهم ترين ابزار خودنمايى شده است.

اين اشيا آنقدر در گوشه خانه انباشته مى شوند كه ما آنها را فراموش مى كنيم. بدين ترتيب اشيا در ميان گنجينه ها پنهان مى شوند. بنيامين نيز در جايى از چنين خانه هايى صحبت كرده است. به نظر او خانه هاى مدرن آنقدر پرزرق وبرق شده اند كه ساكنان شان را نيز مى بلعند و هضم مى كنند و به صورت اثاثيه اى شيك در مى آورند. حجم كالاها گاهى آنقدر وسيع است كه مى توان از اشياى بلااستفاده سخن گفت. فقط هنگام خانه تكانى است كه پى مى بريم كه چه اندازه اشياى بلااستفاده داريم. اشيايى كه بايد در بازارچه هاى دست دوم فروخته شوند تا اشياى بلااستفاده جديدتر اما مدپذيرتر جاى آن را پركنند. ما از آنها خسته مى شويم نه براى آنكه ديگر خاصيتى ندارند و كارايى گذشته خود را از دست داده اند، آنها شايد هيچ گاه مورد استفاده قرار نگرفته اند اما فقط جاى اشياى نوظهورتر را تنگ كرده اند و اشياى نوظهورى كه شايد هيچ گاه استفاده نشوند.

آنها از سنخ اشيايى هستند كه كافى است ما آنها را داشته باشيم همين و بس.نيچه در تبارشناسى اخلاق گفته است: «آنچه به راستى از دل و جان ما را سرگرم مى كند همانا چيزى به خانه آوردن است.» (ص ۱۳) ما شهرى ها هر روزه با خود چيزى به خانه مى آوريم تا نشان دهيم كه كارى مى كنيم تا اينكه آن خيابان هاى زيبا، بوتيك ها يا بازارچه هاى رنگارنگ كه ما را مجذوب و فريفته كرده اند، درون خانه و درون ملك خود بازسازى كنيم و از اين طريق نشان دهيم كه مى توانيم دنياى زيباى بيرونى را تماماً از آن خود سازيم.
صفحه اول
دولت
مجلس
سياست
ديپلماسى
خاورميانه
اروپا و آمريكا
آسيا و آفريقا
رسانه
هنر
سينما
تاريخ
ادبيات
انديشه
كتاب
علم
حادثه
جامعه
صنعت
بورس
ورزش داخلى
ورزش خارجى
صفحه آخر
آرشيو